زن بود و یک دانه دماغش و عینکش...

مرد بود و گل های توی دستش و شلوار سوراخش...

باد هم می وزید هر از گاه برای خالی نبودن صحنه...

صحنه آنقدر بزرگ نبود که تکان خوردن چادر گلدار و به رقص در آمدن

موهای آشفته ی زن از زیر چادر معلوم نباشد...

این پا و آن پا کردن مرد و دمیده شدن باد توی سوراخ شلوار...

کج ایستادن مرد به سمت دیوار سیمانی تیز که زانوهایش را خراش میداد و خون منتظر

بود تا مرد پایش را از دیوار سیمانی جدا کند تا به زور هم که شده چند قطره ای

عرض اندام کرده باشد تا صحنه خالی نباشد...

صحنه آنقدر بزرگ نبود تا ریخته شدن گل های روی چادر زن را روی اسفالت داغ نبینیم..

یعنی داغ بودن زمین ...ریخته شدن گل ها از روی چادر عنصر مهمی بود ...

هر چند که مرد فراموش می کرد برگردد تا درست در زاویه ای قرار بگیرد تا سایه ی

گردن زن را ببیند...

محجوب بود و خجالتی و در امان ماندن سوراخ شلوارش را به چشم چرانی ترجیح می داد...

از آن مردهای گوش بزرگی که اتفاقا نگارنده ی این خطوط علاقه ی وافری به آن ها دارد...

چون از یک چیز مطمئن است بزرگ بودن گوش با هوش و حجب و حیا در یک رابطه ی

کاملا مستقیم با هم قرار دارند...بیش از این نگارنده وسط داستان نمیپرد چون صحنه

آنقدر ها هم بزرگ نبود که ما نتوانیم مورچه ای را که به زحمت از دیوار سیمانی بالا

می رفت را ببینیم...

در ضمن یک نکته ی دیگر را خاطر نشان میسازم که نگارنده بین حشرات

عاشق مورچه می باشد...

صحنه را گفتیم که آنقدر بزرگ نبود که مرد گل به دست قبل از چرخش دورانی اش

از زن داستان تقاضای ازدواج کرده باشد..

یعنی صبر کرد تا کاملا صاف و تمام رخ جلوی نیمفه (اسم زن داستانه) با یستد

بعد پیشنهادش را مطرح کند...

زانوی مرد حالا به گل نشسته بود..و عرقی که سُر می خورد و هر لحظه به محل زخم

نزدیک تر می شد باید آنقدر صبر می کرد تا مرد از زن تقاضای ازدواج کرده باشد..

نمی دانم که چه شد و چه اتفاقی افتاد که زن داستان چادر بر رخسارش کشید و

لب گزبد و از صحنه نه چندان بزرگ بیرون رفت...

حالا صحنه انقدر بزرگ نبود که درد های مرد تویش جا بگیرد...

........................................................

نتیجه گیری اخلاقی برای نگارنده: وقتی حالت بده متن ننویس چون تهش

یا یکی رو دق مرگ میکنی...یا یکی رو میکشی...یا یکی رو از یکی جدا...

احتمالا اکثر نویسنده ی فیلم های ایرانی در سلامت کامل جسمی

 روحی به سر می برند...

نتیجه گیری اخلاقی برای خواننده : ببخشید...

همین...!

نتیجه گیری غیر اخلاقی برای نگارنده : جای درس خوندنته دیگه ...

احمق...

.....

بقیه ی نتیجه گیری باشه برای یه موقع دیگه که حالم بهتره...

باشه...؟