اینجا ریکاوریه بخش مراقبت های ویژه از بیماران بازیابی خاطرات دشوار است...
بقیه از تیتیر : لذا ورود برای عموم به هیچ وجه آزاد نیست...
اگر خاطرات گذشته تان مثل مور و ملخ شب ها بر مغزتان هجوم می آورد...
به جای خواندن سطرهای بعدی بروید کمپوت خرچنگ با سُس مایونز و آبلیموی تازه
نوش جان کنید..
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
هی ..
اصولا عادت ندارم فارسی را با لهجه صحبت کنم...
و برای چیزی که دارم و گاهی احساس می کنم دیگران ندارند فخر فروشی...
این یک توارث ژنتیکی کاملا منصفانه برای بقای موجودات زنده است...
لیکن این ارثیه ی ژنتیک در این بخش به من کاملا به ارث رسیده...
همین است که شما در برخورد با من مجبورید فکر کنید همیشه دو سه پله ای
از من بالاترید...
الا ایهاالحال هیچ دخلی به من ندارد که شما در نبردبان (میدونم نردبانه)
بی انتهای زندگی کجای من ایستاده اید...
بالاترید...
ای ول خوش به حالتان...
پایین ترید...
ای بابا...تلاش کن بیایی بالا...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
لحظه لحظه که پیش می رود بیشتر رو دست میخورید که تیتر هیچ
ربطی به متن ندارد و صرفا تزیینی است...
لذا نگارنده با شما همدردی خودش را اعلام کرده...
شما را به خوردن کمپوت مار افعی با سس کچاب دعوت می کند...
}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}
لحظات بی امان و شتابان در گذرند...
فاصله ی من از جایی که با کرنومتر ایستاده ام تا تو می شود...
جذری از یک دهم ثانیه به اضافه ی آب پرتقال توی لیوانی که
من نمی دانم چرا مدام از خوردنش امتناع میکنی به بهانه ی اسیدیته ی بالا...
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لب...
دندان...
چشم....
دست و پا...
گردن...
چشم ..چشم...
دو ابرو..
دهان و دماغ یه گردو...
چرا گردو...؟
چرا فندق نه...؟
چرا بادام نه...؟
اصلا سیب زمینی بهتر نبود...؟
هیچ وقت شعر های مهد کودک را از حفظ نکردم...
بس که پر بود از بی منطقی ساده لوحانه ی یک مشت آدم...
پسرا شیرن...
مثله شمشیرن...
دخترا موش ان...
مثل خرگوش ان...
شاید باید حفظ شون میکردم...
اون وقت شاید یاد میگرفتم فارسی رو با لهجه استفاده کنم و
با به کار بردن لغت های قلمبه سلمبه به همه بفهمونم...
که خیلی خرین...
چون هیچ چیزی نمی فهمین...
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
آره...
آره..
باشه...
قبول...
من یه بیمار روانی ام که تازه گی ها خاطرت تو دلش ترشیده...
گندیده..
پوسیده...
دکتر می گه دست تو حلقت نکن...
بذار خودش به تدریج می ریزه بیرون...
آخه برادر من مگه موی سر که به تدریج بریزه...
هر چند ما تو خانوادمون آدم کچل نداریم...
ولی خوب بالاخره پیش آمده....
)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
این ماه رمضونیه دقت کردین حلیم نمی چسبه...
عوضش فالوده و بستنی سنتی عجیب می چسبه...
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
دیشب وصیت نامه نوشتم..
نوشتم که اگه مردم بیان شکلاتای پنهان شده در اقصی نقاط تطاقم و جمع کنن تا آب نشه
و همه جا رو به گند نکشه...
توی جای کش و گل سرا شکلات هست...
زیر بالش هست...
پشت قاب عکس شیش سالگیم که نرده ی سر سره و چسبیدم و کلی غم
ریخته تو چشمام هست...
توی لیوانی که توش مداد و خودکاره هست...
تو همه چی الا جا جورابی و سطل آشغال هست...
بس که کارشناسا نمی شینن درست حسابی سر یه
مسئله توافق کنن که بالاخره شکلات باعث افسرگی می شه...
یا این آدمای افسرده هستن که به شکلات پناه میارن...
کلا نوه هام بعد از دیدن اون همه شکلات...
که من نمیدونم تا حالا چرا ننوشتم شوکولات ذوق مرگ میشن...
جون پامچال....
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
آخرین سئوال فلسفی ماه مرداد:
آدم عینکی ها وقتی می میرن...
اون دنیا بدون عینک چی کار میکنن...؟