اين داستاني كه ميخوام براتون تعريف كنم برگرفته از يك ماجراي كاملا

 

واقعيه، كه بر من گذشته البته بعضي از جاهاشو براي اينكه جالب تر بشه

 

عوض كردم ولي كلييت داستان حقيقي است.

 

داستان ما از فرداي يك روز برفي شروع شد ،امسال اين برف شورو نشاطي

 

تو دل همه انداخته بود به خصوص شاگرد مدرسه اي هاي تنبل و دانشجوهاي

 

هميشه خسته ي دانشگاه ها خلاصه ما بعد از 2 روز تعطيلي بايد ميرفتيم امتحان

 

ميداديم بماند كه صبح خواب موندم و اگر خواهرم صبح بهم زنگ نميزد حتما بايد

 

تو خواب امتحانو برگزار ميكردم خلاصه با هزار مكافات آژانس اومد دنبالم، عقربه هاي ساعت روي 8

 

بود و من 10:30 امتحانم شروع مي شد هنوز برف ميامد ومن در دل ميگفتم من هم

 

يك كودك هستم كه فقط قدش بلند شده پس من چه فرقي با يك بچه مدرسه اي داشتم

 

كه اون تخت بگيره بخوابه ولي من توي سرما و يخبندان بلند شم برم دانشگاه آقا اصلا يك

 

قضيه ي جدي اينجا مطرح مي شه وقتي برف مياد برا همه داره برف مياد نه فقط بچه

 

مدرسه اي ها چطور من زمين بخورم ولي بچه مدرسه ايه نخوره چطور من از سرما يخ بزنم

 

ولي بچه مدرسه ايه نزنه ، خلاصه از اين تبعيضات همه جاي دنيا هست مثل تبعيض نژادي

 

و... ولي در ايران تبعيض سني داريم مي تونيد راجب به اين حرفم فكر كنيد.

 

بگذريم آقا جون ما رسيديم مترو ،آقا شلوغ بود چه شلوغي من دقيقا مصداق شتر با بارش

 

گم ميشه رو با چشم ديدم ، يك بچه بالا اورده بود بس كه شلوغ بود و داشت گريه ميكرد

 

يك خانمه سن بالا غش كرده بود خدا شاهده رنگش شده بود مثل گچ ، يك خانمه حامله بود

 

فكر كنم پا به ماه هم بود اونم درد داشت داد ميزد يك لحظه احساس كردم وسط جنگ جهانيه

 

دومم و ما هم در يك بيمارستان صحرايي هستيم ، تو فكر جنگ جهاني و اينكه چرا ايران با اينكه

 

هميشه اعلام بي طرفي ميكرده ولي باز هم توپ و تركش دشمن رو سرمون ريخته، بودم كه يهو

 

يك دختره واساد جلوم گفت جوراب ، جوراباي نخي ، پشمي،لباس زير ،تو دلم گفتم سرمو بزنن

 

تهمو بزنن غلط كنم 50 صفحه از باقي درس نخوندمو بيارم تو مترو بخونم، سرتونو درد نيارم

 

كه ايستگاه امام خميني هم يك شوك به قدرت 360 ولت به ما وارد شد و بعد از اينكه هر چي

 

درس خونده بودم به دليل فشار از مغزم زد بيرون رسيديم به ايستگاه جوانمرد قصاب آقا اصلا

 

اين دختره تا ميگه ايستگاه جوانمرد قصاب نميدونم چرا يهو بغضم ميگيره دوست دارم زمان

 

برگرده به عقب و من اين دفعه آدم شده باشم و درس خونده برم سر امتحان، بماند كه من اصلا

 

با اسم اين ايستگاه مخالفم چرا كه اگر جوانمرد بود پس چرا صفت قصاب؟

 

و اگر قصاب بود پس چرا پيشوند جوانمرد ، به نظر اكثر فيلسوف هاي محترم 2 امر متناقض

 

هيچ گاه در يك مكان نميتوانند با هم جمع شوند به نظر من نام اين ايستگاه يا بايد جوانمرد

 

مهربان مي بود يا نامرد قصاب ، از پيچ و خم كوچه هاي سوفيسطاييان كه بيرون بياييم

 

ميرسيم به جايي كه بايد از آنجا 25 كيلومتري گذر كرده تا برسيم به شهر قرچك ورامين

 

يا به قول يكي از دوستانم لس آنجلس ميدونم ربطي نداشت ولي به نظر من خنده داشت.

 

اه داره لوس ميشه ، ما رسيديم دانشگاه انقدر هوا سرد بود كه گلاب به رويتان ما از همون

 

دستشويي هايمان آمد كه وقتي هوا سرد ميشود ميآيد.منظورم همان(ج...ش)است.

 

قسمت نقطه چين چه ميتواند باشد؟

 

الف)ي       ب) ا         ج)و          د)هر 3 گزينه

 

براي ديدن پاسخ نامه به انتهاي اين متن مراجعه كنيد.

 

خلاصه من بدو بدو د بدو دويدمو دويدم 3 تا آقا رو ديدم يكيش به من آب داد يكيش به من ماست داد

 

يكيش به من خاك داد آخ خ خ چه شعر قشنگي بودا يادم رفت اگر كسي متن كامل اين شعرو يادشه

 

براي ما بنويسه.جونم براتون بگه رسيديم تو دستشويي چه خبر بود ملت ازدحام كرده بودن و چند جنس نرينه هم

 

 به داخل دستشويي جنس مادينه سرك ميكشيدند بعدا فهميدم به دليل اينكه لوله ها

 

يخ زده و لوله كه يخ بزنه آب نميتونه از لوله عبور كنه و وارد شيلنگ بشه اين چند جنس

 

نرينه فكر كردند داخل دستشويي مادينه ها آب وصله كه من اومدم بهشون گفتم اينجا هم

 

آب نيست وبنده خداها رفتند يهو يكي از مسئولين محترم اومد گفت بيرون دستشويي

 

يك لوله آب باز شده و آب داره فواره ميزنه هر كي ميخواد يك عدد آفتابه بر داره بياد

 

آب پر كنه ، همه د بدو به سمت چاه نفت ، نه اشتباه شد به سمت فواره ي آب

 

منم از همه زرنگتر يك عدد آفتابه برداشتم دويدم به سمت فواره ي آب در حين

 

دويدن احساس كردم آفتابه يك خورده سنگينه اما انقدر عجله داشتم گلاب پاش

 

تو روتون كه نفهميدم چطور رسيدم به فواره ي آب، آفتابه رو گرفتم زير شير ديدم آب

 

ازش ريخت بيرون اي شانس، ميگويند خر ممكن است از كره گي اش دم نداشته باشد

 

حكايت ماست آب لب تا لب توي آفتابه بود ولي يخ زده بود ، اومدم بلند شم برم

 

يك آفتابه ديگه بيارم كه يك پسره با چشم هاي سرخش كه جيگر آدمو كباب ميكرد

 

گفت ميشه آفتابه ي مارم پر كني ، منم دلرحم آفتابشو گرفتم و پر كردم نميدونم تا

 

كي نشسته بودم و آفتابه پر مي كردم كه يكي از دوستام اومد گفت سميه چي كار

 

ميكني 10 دقيقه ي ديگه امتحان شروع ميشه الانه كه درارو ببندن منم بلند شدم

 

از دوستاني كه در صف پر كردن آفتابه بودن عذر خواهي كردم و با دوستم رفتيم

 

طرف سوله(مكاني است مسقف با متراژ بالا كه در آن براي مسابقات بسكتبال،

 

واليبال ، هندبال و 3 نقطه استفاده ميشود ولي استثنائا در دانشگاه ما از آن به

 

عنوان جلسه ي امتحان نيز استفاده ميشود) روي ديوار دنبال شماره ي صندلي ام

 

گشتم شماره ام 313 بود منم خرافاتي ميدانستم كه حتما برايم نحض است.

 

در حال ورود به سوله بوديم كه يادم افتاد دستشويي نرفتم، با لگد به ديوار زدم

 

و گفتم در قرن بيستم چرا بايد با آفتابه دستشويي رفت حالا آفتابه تو سرم

 

بخوره چرا فكري به حال يخ درون آفتابه نميكنند كه يك تكه يخ از بالاي سقف

 

شيروانيه سوله به درون كلاهم افتاد كه اگر بر سرم مي افتاد مسلما سقط ميشدم

 

وارد جلسه شديم من فلك زده آمدم ورقه ام را بر دارم كه اندازه ي نصف ليوان آب(که

 

ناشی از آب شدن یخ درون کلاهم بود)

 

 

 ريخت رو ورقه ي پاسخ نامم اگه با دانشگاه پيام نور آشنا باشيد ميدانيد

 

كه پاسخ نامه هايمان مثل پاسخ نامه ي كنكور است خودش اسم دارد،

 

شماره ي دانشجويي دارد، اسم پدر،شماره ي كارت ملي و هزار تا قرطي

 

بازيه ديگر دارد واين ورقه به هيچ وجه نبايد مغدوش يا تا شود وگرنه كامپيوتر

 

نميتواند جواب ها را بخواند وحالا من روي اين ورقه آب ريخته بودم

 

به مراقب گفتم، گفت بيا ورقه ات را بگير جلوي بخاري تا خشك شود

 

بعد از اينكه ورقه ام خشك شد تازه يادم افتاد تقلب هايي كه نوشتم را

 

يادم رفته با خود به سر جلسه بياورم،از يك طرف در فشار دستشويي

 

نرفتنم بودم، از يك طرف فكر كاغذ مچاله اي كه جلويم بود كه آيا صحيح

 

شود يا نه، از طرفي فكرم پيش آن بچه اي بود كه در مترو بالا آورده بود

 

از طرفي ديگر به ياد خانم از هوش رفته بودم،آيا به هوش آمده بود، آيا آن خانم

 

باردار وضع حمل كرده بود، آيا بچه اش پسر بود يا دختر؟

 

اگر پسر بود اسم امير علي قشنگ است، اگه دختر باشه نسترن يا مارال

 

مارال بهتره،ها راستي اسم اين ايستگاه چرا بايد جوانمرد قصاب باشه

 

اصلا اينا چه ربطي به هم دارند ، داشت افكارم ميرسيد به صبح كه از عجله

 

صبحونه هم نخورده بودم و مادرم به خاطر اينكه صبحونه نخورده دارم ميرم

 

بهم گفت شيرمو حلالت نميكنم كه يهو تو بلندگو گفتن وقت تمام است.

 

گزينه ي صحيح گزينه ي (د) ميباشد.(جواب تست بالا)