باورمان بشود باران گناهانمان را پاك مي كند...؟
و گناه همان چيزي بود كه با گفتنش فاصله ي بين دو انگشت خود را با دندان فشرديم...
و صداي چوپاني را از دهان خود در اورديم كه گوسفندهايش را به سمت آغل هش ميكرد...
_
من و روحم نشسته بوديم روي يكي از نيمكت هاي خيس پارك
هر دو به جلو نگاه مي كرديم...
و هر دو دستهاي خود را به حالت مشت شده روي زانو گذشته بوديم...
هر دو مي خواستيم گريه كنيم..
تا قبل از آنكه خورشيد پيدايش شود...
حالا من به جلو نگاه مي كردم...
روحم به عقب..
من با دست قلبم را مي فشردم...
اما او شادمانه دست مي زد...
من مي خواستم گريه كنم..
ولي روحم
مي خواست
بلند
بلند
بخندد....
!
(اين متن بلند تر ...جالب تر...و هيجان انگيز تر از اين حرف ها بود..
اگر من متن را به موقع سيو مي كردم...
اين سطور چكيده اي است از انچه در حافظه ام مانده..
كاش روي كاغذ نوشته بودمش قبل از انكه ري ست شوم..)
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۸۹ ساعت 19:8 توسط سمیه
|