رها شدن از دست افکار مضخرف همانقدر سخت است که

رفتن دراز و نشست ماده ی امتحانی درس ورزشت در کلاس اول دبیرستان

وقتی سرما هم خورده ای و آب دماغت مدام خودش را می خواهد به زور هم که شده بچسباند

به گوشه ی لبت...

اصولا لب از آن معدود جاهایی است که بهتر است از آن فقط برای مواردی ضروری

مثل نگه داشتن قاشق و چنگال و گذاشتن ته خودکار بیک مشکی رنگ وقتی

که سر کلاس زبان لام تا کام از حرف های استادی که لهجه دارد و مدام از خودش تعریف می کند

خوب لب برای تعجب کردن در بحث های یک طرفه ایضا دو طرفه و شاید همه طرفه باشد..

لیکن چرا ما گناه می کنیم وقتی می دانیم خدا نشسته بالای دوش حمام و مدام دارد

ما را از پشت پرده نگاه می کند و می داند دامنه ی حقارتمان چقدر است که نمی توانیم

خوددار باشیم پس کاش دلش به حالمان سوخته باشد و با پوزخندی شاید هم

قرار گرفتن قلوه سنگی پیش پاهای نحیفمان ما را به جزای اعمالمان برساند...

از من اگر بپرسید خدا آنقدر بزرگ هست که ببخشد اما چرا ...؟

بازی با کلمات است که کلم پلوی امروز را شفته می کند و خوراک مرغ را تند..

که من نه آشپز بدی بوده ام نه آنچنان که باید و شاید دختر خوبی..

و صبح بود و افتاب نبود و قرار بود باران ببارد...

که اگر مثل هر روز بود مادر پای اجاقش بود ...

و پدر در حال امضای اخرین برگ از برگ های کاری روی میزش...

اما آن روز همه ی محاسبات به هم ریخت...

مادر پای اجاق نرفت...

و پدر اخرین برگ از برگ های روی میزش را امضا نکرد..

و شاید دقیقا همان لحظه بود که گناه اتفاق افتاد...!

پای هر کسی در میان باشد من ترجیح می دهم پایم را از این

مخمصه ...منظره ...تبصره...یا همان خطای باصره بیرون بکشم...

اما چه کنم که نمی شود رها شد از دست این روزهایی که تو مدام خودت را

به در و دیوار می زنی تا یک مشت حرف بی حساب و تلنبار شده ی دلت را بریزی

رویش و توقع داشته باشی لام تا کام حرفت درز نکند که چون همیشه

ترسیدم از ماهی که پشت ابر نمی ماند و ای کاش می ماند و ای کاش

کسی بود برای درد و دل...

نیست در اوج تنهایی...تنهایی ...

نه می توانی بگویی نه می توانی تا ابد در سینه نگه داری...

رهایت نمی کند حتی در صف نان بربری..

می دوی زیر باران تا نان ها خیس نشود غافل از اینکه باران بهانه ای بیش نیست

برای فرار از دست خودت...

خودم از دست خودش فرار می کند ...

از اینه می ترسد..

بزرگ شده...

قد کشیده..

انقدر بزرگ که از قاب اینه بیرون می زند ..

زشتی هایش ...پلیدی هایش...

گم شده ام در هراس یک روز امتحانی درس نخوانده ی پر استرس..

گیر کرده ام در ترافیک بی رحم شلوغی سرهای سر درگم...

بفهمیم حال کسی اگر بد است واقعا بد است..

دروغ نیست که از واقعیت تلخ تر است اعتیاد...

بیا ...خواننده ی من ...!

با من بیا تا بریات بگویم از انقراض کلاغ ها...

بیا تا برایت بگویم ماه چطور بارش را بست و به مشرق زمین هجرت کرد...

بیا...

خواننده ی من ..!

عزیز من....!

تو با من بیا که وقت تنگ است و عمر قدش کوتاه...

ندانستیم عمق فاجعه را ...

که سونامی هنوز می اید و اتشفشان ها هنوز فوران می کنند و

خاکستر می افشانند بر گیسوان زنی رنگ پریده ی تنها که به زور

لبخند می زند بر دوربین عکاسی مردی ارمنی زیر باران...!

بدانیم لحظات هنوز بخیلند...

بدانیم زندگی مشتی است بسته نه باز....

بدانیم گناه لذت جسم است و عذاب روح...

بفمیمم مرگ انقدر ها هم ارامبخش نیست که برایش

خودمان را بکشیم...

که مرگ اول درد است و فشار...

........

راهی نمانده جز بیراهه ای که اگر از ابتدا راه را درست رفته بودم

در دورنمایی زیبا می رسید به ویلایی در مرزن آباد...

روی تپه ای سبز ...

بالای کوهی بلند که قله اش در مه ای صبحگاهی از دید خروسی قشنگ

پنهان است و خروس نمی داند که چه وقت قو قولی قویش را سر دهد که

بچه ی همسایه به کنایه نگوید ای خروس بی محل....!

ـــــــــــــــــ

ای هیچ

برای هیچ

به خود

مپیچ...!