هیچی نگو...حرفی نزن...فقط بدو...
زن بوی عرق می داد...
همین جا وایسا...
جلوتر نرو...
من فقط تصمیم گرفته بودم یک روزم را به خرج بیاندازم و دنبال کنم زنی را که
کنار کیوسک روزنامه فروشی از من سبقت گرفت ...
عکس های روی جلد مجله ها را تماشا میکردم که باد عرقش توی صورتم خورد..
کلاس داشتم اما ترجیح دادم تعقیب کنم زنی را که گوشه ی دستمال کاغذی
را به طرز افتضاحی چپانده بود پشت کفشش...
احتمالا پایش را زخم کرده بوده یا چیزی شبیه به این...
تند راه می رود و کج...
انگار پای راستش بلند تر از چپی باشد مدام کیف دستی اش را روی شانه ی
چپش جا به جا می کند..
جالب اینجاست که زن شانه ندارد و همین اتفاق کوچک باعث می شود دلم برایش بسوزد
که می سوزد..
تا سید خندان کنار دستم توی تاکسی پیکان قراضه ای که انگار از طرح
جمع آوری خودروهای فرسوده جان سالم به در برده می نشیند و من هر از
گاهی نوک دماغم را می خارانم...کاملا غیر اردای و فقط جهت اینکه
ثابت کنم من در تعقیبش نیستم
که هستم..
که من تنم مور می شود به خدا...
افکار آن روز ظهر دم اذان مدام به سرم هجوم می اورد ...
حتی در ترافیک..
حتی با اهنگ های مجاز احسان خواجه امیری..
حتی با بوی گند عرق زن پهلوی دستم..من خودم را به کدام درخت بید بیاویزم...؟
که فراموشم شود..؟
که فراموشت شود..؟
که ای کاش نمی شد...هر آنچه شد..
و بزرگم کرد...؟
که نکرد...
که به خدا کوچک و کوچک تر شدم پیش چشمان تیز بینت...
که من خرم...
یا شاید هم فیل...
و تو حیف که نمی فهمی..
برای چه کسی درد و دل می کنم...
برای آدم های مجازی که نه می دانند من شبیه گردو با نان و پنیر سنگکم
در یک روز گرم پاییزی...
و نه شبیه هیچ بستنی اعم از سنتی و قیفی...
همان روزهایی که هیچ وقت نیست ولی در ذهن من هست..
کسی نمی بیند اما من به وضوح می بینم که زن از ماشین
پیاده می شود و به سمت آب اناری می رود ...
یک آب انار میخرد..
من هم می خرم...
با یک ریتم مشخص و ثابت هر دو کنار هم اب انارهای مان را می خوریم..
و به اندازه ی یک بند انگشت از آخرین جرعه اش را به دست سطل آشغال های
مکانزیزه می سپاریم...
تا خیس کند آگهی های دانشگاه پیام نور را ...
زن به سمت مطب دکتر زنان و زایمانی میرود کمی بالاتر از ابمیوه فروشی..
من تا پشت در همراه او می روم...
دکتر سین قطب الدین زاده..متخصص زنان و زایمان و نازایی از فلورانس...
فلورانس...؟
دقیقا همین فلورانسش مشکوک است که خوب می ارزید به خواندن مجلاتی که
روی میز بود من باب انوع جراحی های بدون درد برای زنان ترسو و مامانی..
همان دخترکان گیسو بلندی که ترجیح می دهند توی عکس هایی که
با گوشی شان از خودشان می گیرند موهایشان را یک وری روی سینه ی
چپشان بریزند و در عکس هایی با دورنمایی از کل خانه ترجیح میدهند
روی زمین بنشینند و زانوهایشان را بغل کنند...
و بعد هنگام درد زایمان ترجیح می دهند آنقدر فریاد زنند تا گوش تمام مذکر های
جهان را پاره کنند که ما زنیم دلتان بسوزد..
ما قدرتی داریم که شما ندارید..
ما عشوه گریم...(خیلی وقتها از نوع خرکیش...)
ما خیلی لوسیم (درست شبیه پیشی..!)
ما خیلی مادریم (درست شبیه نهنگ...!)
صدای زن بلند شد...
او دوباره ناخواسته بی اذن دخول باردار بود از کره خری دیگر...
از آن ماجراهای پلیسی که اگر براتیگان زنده بود حتما مرا تشویق به ادامه ی
نوشتنش می کرد...
زن روسپی نبود..
چقدر بدم می آید از این لفظ زشت...
زن..
فقط یک زن بود..
در ابعادی کمی بزرگتر...البته کوچک تر از فیل...
نگاهش اما نگاه پر اضطراب گنجشکی کوچک که از لانه اش بیرون افتاده..
من بلند شدم..
به چشمانش به دستانش نگاه کردم و در ذهن اینطور مجسم کردم که در حال بوسیدن
تک تک اعضای صورتش هستم...
فریادی عمیق می خواست بلند شود که نشد...
گریه ای تا آستانه ی هق هقی عمیق آمد و رفت...
زن با مانتویی سیاه...روسیری سیاه..شلواری سیاه...کفشی سیاه...
آماده ی رفتن شد...
من هم به دنبالش بیرون آمدم...
بوی عرق بود که فضا را پر میکرد..
لابد می خواست با یک ماشین دربستی به خانه برگردد و پول لازم برای
سقط جنین را با خودش به مطب بیاورد که کفشش درست پرت شد
جلوی پای من که مات و مهبوت او را تماشا می کردم...
<<<<<<<<<<<
روسری اش را با خودم به خانه آوردم...
بوی سرکه ی سیب دو ساله می داد..
با مایونز...
فکر کنم آخرین چیزی که قبل از اب انارش خورده بود یک ذرت مکزیکی جانانه بود...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روحش غریق رحمت...
ـــــــــــــــــــــــــ
بخوابیم...
که اگه دیر بخوابیم ..
ستاره ها رو دزد می بره...!
<<<<<<<<<<<<<<<
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!