نوبل...
در با صدای ترق تروق بلندی بسته شد...
بادی که از دیشب می امد هنوز ادامه داشت..
توی خانه سه مرد در حال نوشیدن قهوه بودند...
صدای زوزه ی باد از لا به لای درز در و پنجره بدون زحمت شنیده می شد..
سه مرد که رو در روی هم نشسته بودند به ترتیب از چپ به راست
گابریل گارسیا مارکزـ بورخس ـ پابلو نرودا بودند...
بورخس هنوز نوبل نگرفته بود ولی ان دو مرد دیگر چرا...
همین بود که بورخس بی توجه به چگونگی قرار گرفتنش بین دو مرد
هنگام نوشیدن قهوه اش صدای هورتش هم به گوش می رسید...
<<<<<<<<<<<
۴۰ سال بعد من نوبل دارم یا ندارم...
مهم نیست که دارمش یا ندارمش...
مهم این است که من کلا اهل قهوه نیستم...
ولی عقده ی گرفتن نوبل بیخ گلویم جسته و نه بالا می رود نه پایین..
سخت است می دانم...
چه کاری در این عالم هستی هست که سخت نباشد...
شاید باید وبلاگ نویسی را به طور جدی تعطیل کرد و پناه اورد به همان
قلم و کاغذ...
همان دو دوست نجیبی که نه قطعی اینترنت را می فهمند نه پاک شدنش را
نجیب اند و آرام بی صدا ...
باید سجده کرد بر قلم و کاغذ...
و از نو دوباره نو شد و نوشت..
نظری که دیشب کسی به نام رهگذز برایم گذاشته بود
سخت بود..
ولی راست می گفت...
کسی که عادت به مزخرف نوشتن بکند دیگر نمی تواند عادتش را ترک دهد..
<<<<<<<<<<<<<<<<<<
سه مرد نشسته بودند و قهوه هایشان را می خوردند..
من از بالای پله ها رفتار سه مرد را زیر نظر گرفته بودم...
توی گلدانی کوچک نام نویسنده های منتخبی که برای نوبل انتخاب شده بودند
قرار داشت...
و من دو دستم را در هم قفل کرده بودم و چشمانم را بسته بودم تا ببینم بالاخره
قرعه به نام چه کسی میافتد..
.................
باد تکه ابری را از روی ماه کنار زد...
اطاق روشن شد...
هیچ کسی در اطاق نبود...
روی میزی سه فنجان قوه ی دست خورده بود..
و روی مبل ها به ندازه ی نصف انگشت خاک...
عنکبوتی بی کار نشسته بود و بین دسته ی
فنجان قهوه ی بورخس و دسته ی شکردان یک طناب ظریف و کوچک
تابیده بود..
بین صندلی سه مرد هم تار عنکبوتی ظریفانه به چشم می خورد...
پله های چوبی راه پله تخریب شده بود و مورچه ها شاد و خرم برای خودشان
دانه های شکر را از طبقه ی همکف به سوراخی که در پله ی
سوم ایجاد شده بود حمل می کردند...
جایی که سالها پیش من دست به سینه ایستاده بودم همانطور دست نخورده بود...
فقط یکی از نرده های چوبی حفاظ راه پله که آن موقع
شکمم را به آن تکیه داده بودم کمی خم بر داشته بود که زیاد مسئله ی
مهمی نبود....
دوباره به سمت میز برگشتم..
فندکی روی میز بود با شمعی کوچک..
شمع را روشن کردم..
حالا به وضوح تمام وسای روی میز قابل رویت بود..
همان گلدان کوچکی که تویش پر بود از نام نویسنده هایی که
در تب و تاب نوبل می سوختند هم ـ دست نخورده سر جایش بود..
درست در مرکز میز یک تکه کاغذ کوچک نظر من را به خود جلب کرد...
کاغذ را برداشتم...
کاغذ از وسط تا شده بودم...
همین که تایش را باز کردم نام خودم را دیدم.
ولی هر چه فکر کردم یادم نیست
که من نوبل را کی برده بودم که خودم هم خبر نداشتم...؟!