شاید هایی که مثل موش لباس های پشمی را در تاریکی می جود...!
چرا باور نمی کنیم
که یک کامای گذاشته نشده می تواند یک دوستی را بهم بزند...؟
و آستین های خیس لباسمان ما را تا مرز جنون ببرد....؟
چرا نمی پذیریم با هم متفاوتیم..؟
چرا به جهان بینی های هم احترام نمی گذاریم..؟
چرا همدیگر را دلگرم نمی کنیم...؟
چرا مدام گیر داده ایم به دگمه ای که افتاده است
به مقنعه ای که کثیف است
به جورابی که سوراخ....؟
چرا چسبیده ایم به درهای بسته شده ی مترو
به پول های چرک
به آسمان قرمبه ای که نمی اید
به غلط دیکته ای های متن من...؟
چرا دولا شده ایم روی سایه ی خودمان...؟
چرا می پریم از روی پرچین دیوار همسایه...
چرا می گوییم پرچین ...؟
وقتی تمام خانه ها را تا اسمان هفتم حفاظ های بوق دار کشیده اند...؟
چرا من را باور نمی کنید...؟
چرا وابسته می شویم...؟
چرا رنگی می شویم..؟
چرا باز دممان کسی را دیوانه نمی کند...؟
چرا نام من را دیانا نگذاشته اند...؟
چرا تلفن اخراع شد...
ماشین لباسشویی و چراغ قوه و ساعت زنگ دار...؟
چرا ماه سفید به نظر می آید..؟
چرا همه چیز به نظر می اید...؟
یعنی هیچ چیز اصل خودش نیست...؟
یعنی ما بدلی هستیم از انچه به نظر می آییم...؟
اگر این طور است پس اصل من الان کجای این عالم هستی خوابیده..نشسته...
قلاب می بافد...
که روح من مدام در حال خارش است...؟
چرا خودمان را روشنفکر می دانیم در حالیکه زیر بغلمان بو می دهد...
جوراب که دیگر خودش بحثی است جداگانه...
چرا مادر بزرگم من را نبوسید...؟
چرا پدر بزرگم من را نبوسید...؟
چرا تاکسی های پیکان مدل ۷۰ بخاری هایشان را روشن کرده اند...؟
چرا برف نمی بارد...؟
چرا زغال فروش ها زغال اخته می فروشند...؟
چرا زنان دست فروش اند...؟
چرا مردان بیکارند...؟
چرا من دیگر خودم را دوست ندارم...
چرا جهان بینی من را با یک شیر و نسکافه بهم می ریزی...؟
چرا من را دیوانه می کنی..؟
چرا ....؟
واقعا چرا....؟
چون ما آدمیم...؟
همین...
آدم بودن تضمینی است برای زجر کشیدن..؟
یا زجر کشیدن ملاکی است که با آن عیار انسان بودن را می سنجند...؟
لباس های خیس اند و روحمان عرق نمی کند...
اگر روحمان عرق کرد یا شاعر می شویم
یا نویسنده.
یا بازیگر...
یا هنرمند...
ولی مطمئنم انسان شدنمان با ریختن عرق از سر و روی روحمان
در یک رابطه ی مستقیم به سر می برد...
واقعا می برد...؟!
یا گمان کنیم بهتر است...؟!