وقتی مخمان زنگ می زند....!
لای در جا می ماند...
خودش و ساک دستی بزرگش که حالا زیپش هم پاره شده
بس که عادت دارد چیزهای اضافه ای را که قرار بوده سالها
پیش دور بریزد هنوز پبش خودش نکه داشته و مدام از این ور
به آن ور می کند...
جالب اینحاست که ساک دستی هر روز بزرگ و بزرگ تر می شود و حودش
کوچک و کوچک تر...!
یعنی از هر دری که وارد می شود اول ساک دستی اش را می بینی
بعد خودش را....
بعد خیلی شیک می نشیند روی اخرین صندلی گوشه ی سمت
چپ کلاس و لام تا کام حرف نمی زند چون می خواهد
کارشناسی ارشد روانشناسی توی دانشگاه دولتی قبول شود
جون به خودش قول داده که درس بخواند چون فکر می کند
شاید بتواند با درس خواندن اقل کن جلوی ذوب شدن برف های
قطبی را بگیرد و دنیا را از این که هست بهتر کند...
ار من می شنوید با ان ساک دستی بزرگ نمی تواند به اهدافش
برسد...
مگر اینکه تبدیل به یک فیل بزرگ شود...
باید تغییر کند...
تغییر...!
********************
جهان در گردش است...
مرغابی ها سهم به سزایی در گردش آن دارند..
گاهی اوقات هم اسب ها...
نه...
اسب ها را فراموش کن...
اسب ها خوبند ولی اسب های آبی چیز دیگری هستند...
پیدا کردن همسر...
وکیل و دکتر و مهندس...
کدام یک بهتر است...
مگر غاز با باز فرقی دارد ....؟
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
می ترسم...
از وارد شدن به هر اتفاقی که فزار است اتفاق بیوفتد...!
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
من را با نام کوچکم و با احترام صدا کن...
من آدمی هستم که دوست دارم نامم را
همجون نوایی دل انگیز از حنجره ات بشنوم....
(اوه مای گاد...!)
!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم لک می زند برای محبتی خالص و بی ریا...
خواهرم بود که داد می زد کرم ضد آفتابت را بزن...
و گرنه تا حالا کلی لک و پیس داشتم...!
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
دوست دارم همین الان پیر بشم...
نمی شه...
بشه خوب مگه چی میشه...
هان...؟
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
دهانت را باز کن...
بگو آآآ....
لوزه ات چرکی است...
بوی نام کسی را می دهد که هر روز صدایش کرده ای...
پس من چمدانم را می بندم و می روم...
نمی خواهی که بیش از این سبک شوم...
می خواهی...؟
×××××××××××××××××
باران به باران به یاد می اورم
که نباید به پسری دل بست که باران را به دختری دیگر
تقدیم می کند...
ـ ....مگر دل بسته ای...؟
ـ می خواستم ببندم...یادم افتاد...نبستم...!
ـ ....
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
سه ستاره روی پاشنه ی پا....
کرم های سفیدی که نمی تواند ترک پا را از بین
ببرد...
چه برسد یه ترک دل...؟
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
و در آخر
ملخ در خواب بیند پنبه دانه...
گهی ذوق ذوق کند در راه خانه...
اینم تراوش شعری اخر هفته ی ما که از اب و هوای
یزد نشات گرفته بود...
شبتون به خیر...