داستان یک خودکشی موفق...!
ناخن هایش بلند شده بود...
لاک های دستش یکی در میان تا نصفه کنده شده بود...
اهمیتی نداشت جویدن دور ناخن هایش...
همین که با کنده شدن یک تکه از گوشت دور ناخن ها احساس
راحتی میکرد خودش یک دنیا بود....
دست هایش خشک و مثل اکثر اوقات سرد بود...
مثل همیشه ساعت نداشت و نبضش به شدت می زد..
گلویش متورم و دردناک بود...
آنقدر که جرات قورت دادن آب دهانش را نداشت...
روی صندلی های مترو ننشسته بود چون شلوغ بود...
عوضش کنار کودکی ایستاده بود که دستش را روی دو گوشش
گذاشته بود و ادای ماهی قرمز در می اوورد..
کوله ی سنگینش را روی شانه هایش جا به جا کرد...
چشمانش را به عقربه ای که می رفت تا خودش را به
موقع به راس ساعت برساند انداخت..
زیر چشمی مراقبین مترو را پایید...
و خودش را با ورود قطار به ایستگاه
زیر ریل انداخت...!
.........
شاهدین مبهوت به ساعت نگاه می کردند...
و بچه ای که ادای ماهی در می اورد دیگر تا اخر عمرش ادای ماهی در نیاورد...!