در زانتياي  سفيدي مردي نشسته پشت چراغ قرمز و انگشتش را در دماغش فرو برده  تا

 

ببيند چيزي پيدا ميكند كه اجاره ي خانه اش در زعفرانيه را بپردازد....

 

هوا تاريك شده از اولين شب اجراي سه شب با مادوكس دارم بر ميگردم خونه ...

 

تنهام....شايد مثل هميشه...دوست ندارم كسي رو به تنهايي ام راه بدم.....مگه زوره.....

 

بروشور كار دستمه ...به اسمم نگاه ميكنم در حاليكه چراغ هاي خيابون يك در ميون

 

خاموش و روشن ميشه....شب بدي نبود ...خوب هم نبود.....

 

شب دوم هم گذشت.....اين اولين باره كه اجراي چند شبه رو تجربه ميكنم....

 

تازه رسيدم به اين حرف رضا بهبودي "تداوم حس تا آخرين لحظه"

 

شب سوم قبل از اجرا يه دوغ خوردم .كه اي كاش حرف بهزاد فراهاني

 

رو گوش داده بودم و نميخوردم...تازه كاريم و هنوز در مرحله ي آزمون و خطا

 

شب بدي بود گند زدم بهم توپيدن گريه ام گرفت زدم بيرون .وقتي گريه ميكنم

 

آب دماغم راه ميوفته... دستمال ندارم....!

 

بچه ها بهم زنگ ميزنند خودم را چوس كردم جواب نميدهم....

 

بعد از 4 ،5 بار جوابشون و ميدم ...آخه دستمال ندارم...!

 

چاره اي نيست بذار همه بفهمن كه آدم لوسي هستم....!

 

من كه چيزي ندارم از كسي قايم كنم....وهمين نداشتن چيز، باعث

 

دردسرهاي بزرگي در زندگي ام شده...بذاريم به پاي تجربه...

مهمترين اتفاقي كه افتاد اين بود كه رضا بهبودي اومد ويه بار ديگه

 

ثابت كرد كه متفاوته...دمش گرم ...ساعت 4 صبح فرداش دوباره پرواز داشت

 

طرف فرانسه...بازم دمش گرم...

 

دارم برميگردم خونه چشمم مي افته به مردي كه توي زانتياي سفيدش

 

نشسته انگشتشو كرده توي دماغش....تا ببينه چيزي پيدا ميكنه كه

 

اجاره ي اين ماه خونه شو كه تو زعفرانيه است و بده....

 

چشم از بروشور بر نميدارم وقتي كه چراغ هاي خيابون يك در ميون اسممو

 

روشن و خاموش ميكنن......!