فاحشه ی درون.....
میدهد....هی پیچ میدهد تا اینکه ناپدید میشود....
هنوز بدن فاحشه ی قبلی از بین نرفته از ته مانده اش بدن زن فاحشه ای دیگر سر بر می آورد...
لباس حریر آبی آسمانی به تن کرده و به طرز وحشتناکی هوس آلود است...!
این یکی هم پیچ و تابی به کمرش میدهد ناز و کرشمه ای هم می آید و ناپدید میشود...
و دوباره هنوز تمام نشده زن فاحشه ی دیگری از چایی بلند میشود به کمرش پیچ و تابی میدهد
اشوه ای میریزد و ناپدید میشود و دوباره و دوباره.....
انقدر فاحشه ها میروند و می آیند که تمام میشوند...
دست میزنم به لیوان چایی ام ...سرد شده ....!
چای سرد بدون فاحشه ام را در شبی سرد سر میکشم....
چند دقیقه از خوردن چایی ام نگذشته ...احساس میکنم تمام فاحشه هایی که در بخار آب
چایی ام دیده بودم در من بیدار شده اند ...!
و حالا هر کدامشان میخواهند مرا به جایی نامعلوم بکشانند...!
درونم غوغا ست....
صدای پچ پچه های زنان فاحشه ای را میشنوم که سر بردن من به نا کجا آبادشان دعوا دارند...
دلم چنگ میخورد...میپیچد ...دعوایشان بالا گرفته....هر لحظه که میگذرد ...کثافت درونم بیشتر
و بیشتر میشود...روبه روی آینه میروم...چهره ام که تغییری نکرده...!
اُف بر آدم هایی که چشمشان به ظاهر آدم هاست....اُف....
دیگر طاغتم تمام شده...
چند دقیقه بعد ....میشاشم ...فاحشه ها را ....!
سیفون نجابت را هم میکشم رویش بلکه پاک شود....بلکه.....!
توک انگشتانم مور مور میشود...!
سردم نیست...
دستانم یخ کرده ...! ولی قطرات درشت عرق از پیشانی ام میچکد درون لیوان خالی چایی که الان
کمی از تفاله ها درونش باقی است....
تفاله هایی که یاد فاحشه های هوس آلودی را زنده میکنند که میرقصند و میلغزندو.....
شاید ..شاید دانه های عرقم بتواند کمی از کثافات فاحشه های درونم را بشوید...شاید....!