تمرکزم را به راحتی از دست می دهم...

از وقتی که بامداد رفته...

حتی یک موسیقی بی کلام...

حتی یک فشار بال پشه بر روی استخوان انگشتان دست یا پایم...

انگار همه چیز در دردناک ترین لحظاتش در حال سپری است..

نمی دانم این چه حسی است که نه بو دارد نه رنگ...و حتی نه مزه...

خوب اگر راستش را بخواهید به نظر من حس های مختلف بوهای مختلف دارند...

حس عشق بوی شکلات می دهد..

حس دوست داشتن بوی نان خامه ای...

حس تنفر بوی سیرابی دو روز مانده..

و الی...

و گرنه من هر چه فکر می کنم نه می توانم نامی بر روی این حس دو گانه ی

عجیبی که تازگی ها سراغم آمده بگذارم نه می توانم بویش را تشخیص دهم..

آدمیزاد دوست دارد به گذشته بر گردد و درست سر یک جای خوبش..

دگمه ی پاز را فشار دهد..

به همین راحتی مثل اب خوردن...

مثلا من دوست دارم به گذشته برگردم...

از اول بامداد را حامله شوم...

بعد دوباره بزرگش کنم..

قد کشیدنش را ...دندان در آوردنش را..

راه افتادنش را دوباره ببینم...

حس ها متاسفانه نه نجیب می مانند...

نه تمیز..

این ...

پامچال آمده می گوید انقدر چرت و پرت ننویس...

این بچه هم فهمید...

لطفش به این است که اینجا همه خاکی و خودمانی هستیم..

اصولا ما در جمعمان آدم سوسول راه نمی دهیم...

یک بار دیگر گفته بودم این جمله را جایی ...وقتی پیش..

بوی گربه ی خیس می آید و این یعنی ابتدای ابتذال از شوقی کودکانه...

تا خنده ای فاحشانه...

جدای ریتم...

جدای قافیه...

این یک حقیقت محض است..

نه من فیلسوفم..

نه پدرم...

مادرم هم فیلسوف نبود...

اما همیشه دوست داشت نقش فیلسوف ها را بازی کند..

بی اغماض من هم به مادرم رفته ام در ابعادی کمی کوچکتر البته در ناحیه ی

دور شکم و لگن...

خاصیت حوبی است نوشتن..

آدمیزاد را گشنه می کند و اندوهگین...

باقی اش باشد برای وقتی دیگر که بامداد بر می گردد....

یک چیزی است هی می خواهم بنویسم اما رویم نمی شود..

چامسکی دیشب من را بوسید و به من پیشنهاد ازدواج داد..

یعنی حالا در غیاب بامداد باید به او جواب مثبت بدهم...

یا صبر کنم تا بامداد بیاید و از او هم اجازه بگیرم..؟

پامچال که راضی است...

من اما ته دلم مدام چیزی وول می خورد..

مثل گناهی که بر گردنم افتاده..

و من قبل از انکه در دادگاهی حاضر شوم ..

قاضی رای را صادر کرده..

قصاص با طناب دار...

و هزار و سیصد و شصت و پنج ضربه ی شلاق ...!