وقتی سگی عو عو می کند...لک لک ها روی یک پایشان به خواب می روند..!
آمده..
چند روزی می شود برگشته..
بامداد...
نشسته روی تخت با عصبانیت ساقه های کرفسش را می جود بلکه آرام شود...
آرام نمی شود...
آنقدر می جود و می جود که صدای استفراغش تا صبح من پامچال را به مرز
دیوانگی می کشاند..
چامسکی را توی کمد قایم کرده بودیم...
و گرنه حتما با دیدن چامسکی باید بامداد را به اورژانس بیمارسان کیان می رساندیم..
من نمی دانم چرا آدم ها...
دندان خراب را توی دهانشان نگه می دارند..
به من اگر باشد دور دندان یک نخ میپیچم انتهایش را به دستگیره ی در می بندم..
بعد هم با یک صدای تق و تمام..
درد دارد...خونریزی دارد...
اما به آرم شدن روح و روان آدمیزاد که می ارزد..
نمی ارزد...؟
پامچال اسمش را کلاس تایچی نوشته..
بعد از کلاس با دوستش تاپ سواری می کند و مدام فریاد می زند...
صدایش گرفته اما خودش اینطوری راحت تر است..
شب هه راحت تر می خوابد..
دیگر توی خواب از گریه و هذیان های شبانه اش خبری نیست..
بامداد هم که راضی به حمام رفتن نمی شود..
این چند روزه معلوم نیست کجا بوده که انقدر تنش بوی لاش مرده
می دهد..
ترسم از این است نکند معتاد شده باشد...
تازه آرام شده...
در دستشویی را که باز می کنم بوی ترشیدگی استفراغش دماغم را می سوزاند..
حالا خوابیده آن هم درست در چند قدمی دستشویی..
یک کلام هم با من حرف نزده...
من توی آینه ی دستشویی خودم را تنها ترین آدمی می بینم که روی دو پا ایستاده..
و فریادش را مدام قورت میدهد...
قورت می دهد..
قورت می دهد...
من باید نام بامداد را از شناسنامه ام پاک کنم....!