طبيعت بود كه عريان بر دو پايش مي رقصيد...

با نوك انگشتان ظريف...

مبهوت بوديم و حيران...

انگشت بر لاي موها فرو مي برديم...

نگاهمان خيره بود به طبيعتي عريان...

زيبا..

رها..

بر امواجي از درياي بيكران..

مرغ هاي دريايي فرود مي آمدند بر سطح آب

تا شكار كنند ماهيان..

اين طبيعت بود كه زيبا بود و عريان...

مي رقصيد بر پاهايي ظريف و كشيده و لطيف و زيبا...

وال ها ترانه ي توهم مي خواندند...

و دلفين ها ويولونشان را كوك مي كردند...

غواص ها يواشكي از اين صحنه ها فيلم بر مي داشتند تا همه ببينند

طبيعت عريان...

زيبا و بكر و مي رقصد بر دو پا...

ستاره ها چشمك مي زدند بر رخسار كودكي شاد..

مهرباني فيل ها...

اشك يوزپلنگ ها را در آورد...

قصه ي هزار و يك شب جغد براي موش تبديل به افسانه شد..

در شكم بچه جغد آرام گرفت موش مادر...

با تلسكوپ رصد مي كرديم ستاره ها را...

ماه را..

مريخ را..

زهل را..

زهره را...

بعضي وقت ها هم زمين را...

كسوف كه مي شد مادربزرگ زير چادرش پنهان مي شد

نماز آيات مي خواند...

آنقدر بر سجده اش مي ماند تا خورشيد بزند بيرون از پشت سايه ي زمين...

از پشت سايه ي ماه٬ پري خانم فرياد كشيد نه...

اين دختر باكره است هنوز..

به روح جعفر آقا...

پري خانم چيز بود...

يعني هنوزم چيزه...

ولي هيچكي حق نداره روي حرف زن خدا بيامرز جعفر اقا حرف بزنه...

بهش مي گفتن جفري به جعفر خان وقتي زنده بود...

زنش دو سه بار خودش ديد كه پري خانم يواشكي از خونشون در مياد و

بدو ميره ...

به روش نيورد تا اينكه جعفر آقا رو كشت.

حالا گير داده به باكره بودن پري خانم...

اما همه ي محل مي دونن پري خانم..

روم به ديوار چيزه...

چيزه محله...

محله بود و يك زمين اسفالت..

دختر بوديم و كاري به زمين هاي اسفالتي كه پسرها توپ بازي ميكردند نداشتيم..

چاله ي آبي كه تويش بچه غورباقه ها شنا مي كردند..

خودش براي ما دخترها صفاي ديگري داشت...

بچه غورباقه ها....

بچه ي بچه ي غورباقه ها...!