فلسفه ای برای باران...
پسر با سر آستین های چرک و موهای طلایی و چشمانی مظطرب
دما غ یخ زده و کوچکش را به شیشه ی سرد راهروی بیمارستان
چسبانده بود...
مادرش اندکی بعد از به دنیا آوردنش مرده بود...
و حالا خودش چرک و مهبوت بامو های طلایی شانه نشده..
ایستاده در راهروی بیمارستان جسد روان مادرش را
می دید که سوار نعش کش های نقره ای می شد..
پسر بوی کاج باران خورده می داد...
و بوی نم سگی خیس زیر باران...
یکی یکی پله ها ی بیمارستان را پایین آمد..
سالهای سال خاطره ی آن روز بارانی را فراموش نکرده بود...
بوی زمین خیس بود...
و پسرکی که بوی کاج خیس می داد در امتداد خیابانی بلند
با کاج های بر افراشته دنبال آمبولانس دوید...!
<<<<<<<<<<<<<<
سه سال بعد :
پسر به فرزند خواندگی زوجی جوان پذیرفته شد...
عجیب اینکه مادر خوانده اش شبیه به مادر خودش بود.
با همان موهای طلایی و فرق از وسط..
...................
یک ماه بعد :
مادر خوانده اش در یک سانحه ی تصادف مُرد...
در همان بیمارستان...
در یکی از همان روزهای بارانی.
پسرک چسبیده به شیشه این بار جسد مادر خوانده اش
را می دید که سوار نعش کش می شد...
.........
پسر تا آخر عمرش پشت همان شیشه ایستاد
تاتعداد جسدهای روزهای بارانی را شمارش کند...
چهار سال گذشته و هیچ فردی توی روز بارانی سوا نعش کش
نشده...
پسرک ۲ سال بعد وقتی ۱۵ ساله بود با دختری
دوست شد شبیه مادرش بود...
۴ سال بعد با او ازدواج کرد...
یک سال بعد همسرش باردار شد...
و روزی که فرزندش را به دنیا می آورد از دنیا رفت..
در یک روز بارانی...
مرد با فرزند کوچکش که در آغوشش خفته بود...
قطرات بارانی را می دیدند که به شیشه ی رهروی بیمارستان
ضربه های متوالی می زد...
و همچنان باران به باریدن خود ادامه می دهد...!