لبهایم را گاز گرفت..

من در خواب بودم..

لبهایم به شکل بال های پروانه ای بزرگ و خال دار پرواز کنان به سمت کمد رفت

در را روی خودش بست و هنوز که هنوزه همانجا مانده...

عضو گناه زده ی بی شرم بالای طاق چسبیده نه پایین می یآید نه سُر می خورد...

نه لیز می شود ...

من نمی دانم این چه جور عضو گناه زده ی عصیان زده ی بی شرمی است

که شرم حضورش ما را تا مرز خودکشی از پنجره ی حفاظ دار می کشاند...

لابد مادر در بچگی فراموش کرده ختنه ام کند که این چنین پر آشفته ام از

امیال عضوی که چسبیده به طاق...

لامپ برای سومین بار متوالی سوخت...

نه من مجنونم نه لامپ دیوانه...

لابد زیر سر پریز است...

اتصالی دارد..

مادر فراموش می کند صبح ها دست بیاندازد بالای طاق بر دارد آن جسم هیز

بد کردار خاک گرفته ی فراموش شده را ...

مثل قابی است عتیقه بر پهنای باندی که هیچ هواپیمایی در آن نمی نشیند...

چرا در خواب هاست فقط..

لذت بوس و کناره و کرشمه و حاملگی...

چرا خواب ها شیرین تر اند از واقعیت...

چرا خواب ها مُدام کفر می گویند ...

چرا خواب ها خدا را نمی شناسند..

چرا شاعرها کافرند..؟

چرا من می نویسم ..؟

چرا تو می خوانی..؟

چرا این دنیا خواب نیست..

خواب باشد تا باورمان شود...

لذت کمی نیست لذات دنیایی...

لذت ...

بازوی سمت چپش بود یا راستش...

درست خاطرم نیست..

بوی کافور می داد...

گفتم این بو برای چیست...؟

گفت برای دلزدگان دنیایی..

گفتم چه ربطی است میانشان...

گفت شب ها جسد می دزدیم جای زنده ها قالب می کنیم..

گفتم از بهر چه..

گفت مرده ها بهتر قدر خواب های به حقیقت نپیوسته شان را می دانند..

گفتم من چه...؟

گفت دیر یا زود تو را جای یک مرده قالب می کنیم..

گفتم چرا..؟

گفت آرزوهایت را کشته ای..خواب هایت را باور نداری..

از آن بی رحمی هاست..

از آن دردهای روح بشر که بالای سرمان می چرخد....

پختن عدس پلو ...

خوردنش با ماست..

لذت دیگری است..

خواب ها و امیال و عضو گناه کار باشد برای وقتی که فیلسوف شدیم..

...................

پروژه ی فحش دادن آدم های منفور...

توی پارک...

سوار بر تاپ تا اطلاع ثانوی به دلیل وجود برف روی

تاپ ها کنسل و به روزی آفتابی موکول شد...

ادم های منفور دور و برمان تا روزی که آفتابی باشد می توانند حالش را ببرند...

جمیعا خدا صبرمان بدهد...

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

مادر نمی خواست حامله شود..

شد..

و من آمدم..

و قرار شده بود که من دنیا را جا به جا کنم...

نکته ی مهم این بود...

اصولا فلاسفه ئنیا را جا به جا می کرده اند..

نه یک دختر بچه ی مهربان با دماغی آویزان...!

<<<<<<<<<<<<<<<<

برای هدا گابلری که ندیده ایم و توقیف شد تاسف می خوریم..

سعی می کنیم کارها را روز اول اجرایش ببینیم..

گور بابای حرفای مضخرف که وایسیم بازیگرا جا بیوفتن کرده...!

اصلا از من می شنوید آشنا دارین برین تمریناشون و ببینین

که دیگه مجبور نشین پول بلیط بدین..

:::::::::::::::::::::::

شب به خیر دیگه پول تلمون زیاد شد...