لاک ارغوانی...
توی لاک خودش شبیه جنین کوچکی که در رحم مادرش مچاله شده
و یک انگشت شصت را هم برای زیبا تر شدن این انزوای خود خواسته
در دهان برده...
طابلویی است با شکوه با امضای زیرش...سین ..
او نمی داند...
نمی دانست..
آن مرد با سه خال روی صورتش یک روز صبح آمد..
و یک شب برفی رفت...
فقط گوشی همراهش را با شارژرش را روی میز وسط حال جا گذاشت...
روزهای برف از آن روزهای خطرناک تقویم اند..
که اگر کمی احساسات بر آدم چیره شود..
از روزهای بارانی گوی خطر زا بودن را می ربایند..
و اعترافی است هولناک که من عاشق سرما...و برف هستم..
همین الان شوفاژ کنار دستم را خاموش کرده ام تا سرما با پوست و استخوانم عجین
شود...
من روزهای برفی را می پرستم...
منتها باید مواظب این ذهن دیوانه ی خودم هم باشم...
و یک چیزی تازه به یادم امد و آن اینکه آن مرد با سه خال روی صورتش
از عصبانیت دست هایش را توی هم گره کرد...
چیز جالبی نداشت....
فقط اینکه تصور کنید دست های مرد یک در میان انگشت نداشت...
موهای تنک سرش وقتی کلاهش را برای احترام برداشت به بدقواره گی
جمجمه اش دامن میزد...
من از پوشیدن دامن خوشم می آید...
این را تازگی ها کشف کردم..
همان روزی که مرد با سه خالش آمد..
دماغ بزرگ عقابی زیر سایه ی عینک بزرگ دسته طلایی اش...
چهره ای با ابهت ولی رنگ پریده را به نمایش می گذاشت..
چیزی شبیه به یک ظرف فالوده ی شیرازی بدون آب آلبالو آن هم در یک روز برفی...
کتش را که در آورد روزنامه ی خیس ان روز عصر از زیر کتش بیرون افتاد...
لایش یک تکه استخوان بود...
همین باعث شد کمی دست و پایش را گم کند..
و خیلی شتاب زده آن را از روی زیمن بر دارد و
با اضطراب پنهان شده در لحن صدایش بگوید خانه سگ دارم...
دروغ می گفت به نظر من او صاحب یک گربه ی پشمالو بود تا یک سگ...
همین اتفاق ساده باعث شد تا بترسم...
چون آن استخوان بیشتر شبیه استخوان یک انسان بود ...
برایش چای داغی ریختم که آن را کنار پنجره ی رو به خیابان سر کشید...
از پشت پنجره تصویر خانه ای سفید با پله های رومی نمایان بود...
پله ها مهم نبود..
بیشتر روزنامه ی عصر ان روز مهم بود...
استخوان پیچیده شده لا به لای ان...
استخوان متعلق به دست قطع شده ی دست راست همسرش بود..
و پیش من آمده بود تا کمکش کنم ان ستخوان را از خودش جدا کند..
سال آخر رشته ی جدا کردن احساسات دردسر انگیز آدم ها بودم...
تنها راهی که به فکرم رسید این بود که به او پیشنهاد بدهم چند روزی استخوان
را پیش من به امانت بگذارد ...
که گذاشت...
حالا منم...
و یک استخوان دست پیچیده شده ی لای روزنامه ی عصر آن روز...
ان روز ۱۵ سال پیش بود...
و هنوز مرد با سه خال روی صورتش برا ی
پس گرفتن استخوان..
گوشی..
و شارژرش نیامده..که نیامده...
..............................
شاید ادامه اش را روزی نوشتم...
اینکه بالاخره مرد آمد یا نیامد...