دشمن مردم...
از دید او آدم ها یا بو می دهند ...
یا فاحشه اند...
بگذار کمی در این تصمیم گیری کمکت کنم..
ادم ها فاحشه های کوچکی هستند توی قوری های کوچک شیشه ای
منتها هنوز به طور کامل دم نکشیده اند...
تنها تفاوت دید من با تو همین است...
<<<<<<<<<<
راستش را بخواهید از شنبه قرار است بروم سر کار..
مربی مهد کودک...
تبریکات صمیمانه تان را پیشاپیش پذیرا هستم...
البته یک هفته به طور امتحانی...
دلم می خواد از شنبه عوض شم...
و دیگه به خیلی از آدم هایی که ادم و تا مرز زخم معده می برن و میارن فکر نکنم...
روزهای سختی بهم گذشته و می دونم که بیشترش هم تقصیر خودم بوده..
ولی سعی می کنم خودم به خودش دلداری بده...
و سعی کنه فقط فراموش کنه..
سخته ولی شدنیه...
..........................
باور نمی کنم..
که آنقدر دروغ میگوید که خودش هم گاهی اوقات قاطی می کند...
برای من دیگه هیچی مهم نیست...
تو میتونی همینطور دروغ بگی و فریاد بزنی...
دیگه هیچی مهم نیست..
فقط توی یه بخشی از زندگیم به طور نه خیلی جدی تر زدی...
بابت این تر زدن هم ممنون...
دفعه ی دیگه به کس دیگه ای اجازه نمی دم...
تر بزنه به زندگیم..
...................
ببخشید بی ادبی کردم...
تر بیشتر از هر چیزی معنای ذهنی من رو می رسوند..
حالا سبکم..
انگار تازه مغزم رفته جیش کرده..
و انقدر باز شده که می تونه همه ی دردا و سختی های این چند وقته رو
به طور نه خیلی کامل هضم کنه...
.............
معده م می سوزه...
و تقصیر خودمه..