مانیه تیسم یا مغناطیس انسانی یا خاله زنک بازی یا ......!

صبح مثل همیشه دیر پا شدن از خواب و کلی مکافات...

ساعت ۹ اولین جلسه ی کلاس "سیامک صفری " بود...

ساعت ۹:۲۵ دقیقه رسیدم دم در فرهنگسرا گروهی از بچه ها ی مهدکودک به صف ایستاده اند...

من هم میروم پشت سر بچه ها...یاد روزهایی را در من زنده میکنند که جوراب شلواری

بافتنی به پا میکردم ... جوراب شلواری  موهای پایم را در جهت عکس میکشیدند...و تا عصر

که از مهد کودک به خانه بر میگشتم یکسره با خودم در گیر بودم....خوب مو که در جهت عکس کشیده

بشه درد میگیره دیگه...!صدای بچه ها در فرهنگسرا میپیچد ...از پله ها بالا میرود...

وارد اطاق موذنی میشود...

توی راه پله ها قیافه ی همیشه خوشحال موذنی را میبینم...

او هم مرا خوب شناخته...! ـباز که تو دیر کردی ؟

لبخندی تحویلش میدهم که معنی اش به تو چه است...

هنوز از قضیه ی اجرا ندادن درست حسابی به شهادت پیوتر اوهه ازش دلگیرم....

ولی خیلی وقت ها به رویم نمی آورم...میریزم درون خودم....درون آدمیزاد چیز نجیبی است!

تا بینهایت جا دارد برای ریختن آت و آشغال و کثافت ....بیچاره درون....

میرم توی نماز خانه لباس تمرینم را میپوشم...در میزنم وارد کلاس میشوم...

سیامک صفری کلاه به سر با چهره ای خندان به استقبالم میآید...

میخندم ...میخندد...میگم ببخشید دیر اومدم...میگه عیب نداره...

میگم اسمم سمیه است...میگه چه عالی....

میگم میشه بشینم...میگه چرا که نه حتما....

(حالا این اتفاق رو تصور کنید ولی جای سیامک صفری رضا بهبودی رو بذارید در این صورت

اینطوری میشد: ـسلام ببخشید دیر اومدم......

ـدفعه ی آخرت باشه

ـچشم قول میدم دفعه ی دیگه زود بیام...

ـدفعه ی دیگه راهت نمیدما...

ـمیشه بشینم ؟

-نه نمیشه...بیا وسط کلاس...خوب بچه ها تا میتونید سمیه رو بزنید...!)

خوب دیگه هر گلی یه رنگ و بویی داره...

در هر حال سیامک موجود جالبی است...

نمیشه دوستش نداشت....خیلی هم با مزه است...

خیلی هم صاف و خاکی و خودمونیه...

گفت هملت کار کنیم....بچه ها گفتن باشه.

گفت همه هملت و خوندین.....همه گفتیم آره.

گفت خوب یکی تعریف کنه....هیچکی تعریف نکرد...

تا خودش اومد تعریف کنه ٬ من گفتم میخواید من تعریف کنم؟...گفت حتما !

 هملت و مثل قصه تعریف کردم...خوشش اومد...

گفت اسمت چیه؟....گفتم سمیه...

تا آخر کلاس ۵ بار دیگه اسممو پرسید....

بعید میدونم تا اخر ترم اسم کسی رو یاد بگیره....

تمرکزش پایینه درست مثل من....

هملت و تو ۶ تابلو اجرا میکنیم....

نقش یکی از نگهبانایی که روح پدر هملت و میبینه میوفته به من...

روی زمین مینشینم ٬پاهایم را دراز میکنم....سرم را تکیه میدهم به دیوار....

دهانم را باز میکنمو صدای خرو پف در میارم...

نا خودآگاه احساس میکنم شبیه کاراکتر سیامک صفری در مرغابی وحشی شده ام....

روح جلو می آید...با چشمان باز به روح نگاه میکنم ولی همچنان خرو پف میکنم...

روح میگوید هملت...همچنان به روح زل زده ام...باز روحه میگه هملت....

از جام آروم بلند میشم و میگم باز که تو هستی ! ۲شب است پشت سر هم میایی و شاش ما را

 درمیاوری...از جان ما چه میخواهی؟

سیامک بلند بلند میخندد ٬ خودم هم خنده ام گرفت....

واقعا نمیدونم این کلمه ها پشت سر هم از کجا قطار میشه تو ذهنم...البته قبل از رسیدن

به ذهنم وارد زبانم میشه....که همین باعث میشه وقتی یه حرفو زدم مدت ها بشینم و بهش

فکر کنم....

چون جهت حرکت از اول اشتباه است...

کلاس تمام میشود....دارم از کوچه ی بلبل رد میشوم که یکی از بچه ها زنگ میزنه میگه واسه امشب

بلیط داره...میگم چه کاری؟...میگه "پرده" تو سالن اصلی....

میرویم...مگر من در مقابل اجرا دیدن میتوانم نه بگویم....

کار خوبی بود ...بماند که خیلی ها وسط کار ول کردند و رفتند...

یکی از تماشاچی ها هم موقع رفتن بیرون پایش به پله ها گیر کرد و خورد زمین....

همه خندیدن....بازیگران کار یه لحظه شوکه شدن ...مونده بودن مردم به چی دارن میخندن...

چه بیان های خوبی داشتن بازیگرانش...ماشالا...حیف که زبان انگلیسی ام ضعیف است....

بعد از این کار به خودم قول دادم حتما برم کلاس زبان...والا....مثل خنگا نشسته بودم اون جلو....

۳ شنبه ٬ ۲ تا امتحان دارم....دوستم وسوسه ام کرده فردا بریم در انتظار گودو.....

همش تقصیر این امتحانات لعنتی است که صاف افتاده روی جشنواره...چاره ای نیست...

آدمی هم همیشه جایز الخطاست....

شاید در انتظار گودو را هم فردا دیدیم خدا را چه دیدی....

راستی بازیگرای کار با لهجه این ۲ بیت از شعر مولانا رو خوندن که اشک تو چشمانمان ناگاه حلقه بست

بشنو از نی چون حکایت میکند...

                                             از جداییها شکایت میکند......

کز نیستان تا مرا ببریده اند....

                                         از نفیرم مرد و زن نالیده اند.......