حدس زدن چیزی که می شد حدسش هم نزد...!
چسبیده به شوفاژ...
پامچال..
می خواد هم جنس باز شه...!
زیر تخت دنبال گُل سر پامچال می گرده...
بامداد...
چامسکی روی مبل دراز کشیده مدام نچ نچ می کنه...
نمی دونم آهنگای سایه رو این بچه از کجا پیدا کرده...
پامچال و می گم..
ژاکت کهنه ی مشکی رنگش و که گوله گوله شده تنش کرده چسبیده به شوفاژ...
شعر میخونه..
بامداد گل سر پامچال و پیدا کرده ...
میره طرفش که گل سر و بزنه به موهاش...
پامچال داد می زنه...داد می زنه...داد می زنه..
انقدر داد میزنه که بامداد مجبور می شه دستش و کنه تو دهن پامچال..
پامچال آروم میشه...ولی هنوز چسبیده به شوفاژ...
بامداد میاد پیش من می پرسه هم جنس باز یعنی چی...؟
تا میام جوابشو بدم چامسکی سمفونی نُه بهتوون رو تا ته زیاد میکنه...
صدای من به گوش بامداد نمی رسه...
ولی فکر کنم خودش منظورم و لب خونی کرده...
چامسکی نچ نچ می کنه...
بامداد گل سر پامچال و پرت می کنه توی باغچه...
پامچال توی ژاکت مشکی رنگش چسبیده به شوفاژ خیس عرق میشه..
من سرم و می کنم زیر پتو و با کف دستام چشمام و فشار میدم...
انقدر فشار میدم که جرقه های طلایی توی زمینه ی مشکی رنگ درست شه...
عادت بچگی هام بود وقتی ناراحت میشدم چشمام و فشار میدادم...
تا جرقه بزنه...
حالا جرقه میزنه و من یادم میره همه چی داره به شکل مسخره ای تهوع آور میشه...
تهوع آور میشه..
و من انگشتای پام و آروم از زیر پتو بیرون میارم..
فشار دستام و از رو چشمام بر میدارم..
و خیره می شم به سقف...
به پنجره...
به دیوار کنار تخت..
به میز..
به کتاب های نامرتب روی زمین..
به انگشتای دستم...
به سر بامداد که روی بالش منه و داره گریه میکنه...
چامسکی از لوستر آویزون شده و داره با قلاب ماهیگیریش
گل های فرش و یکی یکی صید میکنه...
پامچال رفته توی باغچه داره دنبال گل سرش میگرده...
کاش گل سرش و پیدا کنه....!