ساعت ۲ بعد از ظهر یکی از همین روزهایی که دور و برمان زیاد ریخته ٬روی یکی از سکوهای

جلوی تئاتر شهر نشسته ای....

آفتاب طوری میتابد که سایه ات افتاده پشت سرت !(چه حرفا!شاید اسمم تو کتابای گینس ثبت بشه!)

البته بعد از اینکه آفتاب افتاد روی سرت جایت را عوض میکنی میروی در سایه ای میشینی...!

زل میزنی به آدم هایی که در حال رفت و آمدن هستن...

فکرت هزار جاست....

درست در لحظه ای که زل زده ای به مورچه ای که به سختی تکه نان کوچکی را روی کت و کول

کوچولوش گذاشته و با زحمت زیاد به طرف یکی از درزهای بین سنگ فرش میبره.....

سربازی با لباس پلنگی پاشو میذاره رو مورچه.... آی ی ی

خدا بیامرزه داشت صاف صاف میرفت ...صاف صاف میومد....

برا زن و بچش غذا میبرد لای سنگ فرش ها....

اونم سنگ فرش های تئاتر شهر ...

احتمال زیاد مورچه هنری هم بوده...و چه تراژدی اسفباری...

هنوز به مورچه ی پخ شده ی روی سنگ فرش نگاه میکنم...

پیرمردی سکوت بین من و مورچه را میچکاند...!

پیرمردی است ۷۰ ساله که احتمالا از بیماری پارکینسون هم رنج میبرد....

این رو از روی لیوان آبی که دستش بود و مدام تکون میداد فهمیدم....(ای بابا ٬

قدرت تشخیصمون بلاست...! )

مینشیند کنار من....

لیوان آبش را هی تکان میدهد ....

نصف آب لیوان را خالی میکند روی من....

پیرمرده میگه : نگا به سر و صورتم نکن منم آدمم دل دارم

(آدم بی دل هم مگه داریم؟! از اون حرفاست)

اما به جان خودم این دفعه من پای صحبت و باز نکردم....!

من داشتم به مورچه ی له شده ی خودم نگاه میکردم....!

پیرمرده از من شماره تلفن میخواد.....(ای داد بی داد خر بیا رو الاغ سواری کن..!)

میگم شماره ندارم....

هنوز حرفم تو دهنم نماسیده صدای دینگ دینگ اس ام اس بلند میشه....

پیرمرده خوشحال میگه ای شیطون میخوای منو دور بزنی...(بی حیا...پر رو ...بی ادب...بی تربیت...

بی خواهر و مادر ...بی همه چیز ...بی ...بی..بیب ..بیب ...توی دلم اینا رو گفتم ها....)

بهش میگم من به جای نوه ات ....شماره ی من به چه دردت میخوره پدر جان؟

میگه ازت خوشم اومده....(تو رو خدا شانس و نگاه....کره گی خر ما ٬دم نداشت که نداشت....لامصب...)

هر چند در دل شجاعتش را تحسین میکنم....پیرمرد رشیدی بود شاید هم رشتی بود...

از دماغش فهمیدم (تشخیص از نوع طنازانه...)

میگم پدر چرا از من خوشت اومده...؟

چشماشو واسم ریز میکنه...لرزش دستاشم بیشتر شده قطرات آب تو لیوان میپره به

شیشه ی عینکم...

میگه به خدا نمیدونم...حالا زنم میشی؟....

نگاهش در نگاهم گره میخورد....شکلاتی را با دست چپش از جیب سمت راست کتش در میاره

میذاره تو دستم....

همچنان نگاش میکنم...از پشت عینکی که انقدر روش آب پاشیده که دیگه چیزی رو نمیتونم ببینم...

میگه باز هم میایی اینجا....کی میایی ببینمت....زود به زود بیا ها ....من همیشه اینجام....

عینکم رو بر میدارم با گوشه ی مانتو م خشکش میکنم....

زن جوانی دوان دوان به طرف ما میاد.....

ـبابا...یه دقیقه ولت کردم دوباره باز رفتی ...مگه نگفتم از جات تکون نخور...

(با باباش مثل سربازها ی لباس پلنگی حرف میزنه)

یه دقیقه نمیشه ازت غافل شد ....بیا برات پاستیل خرسی گرفتم که دوست داری

(از دست زنان و تغییرات ناگهانی خلق و خوی شان)

پدر پاستیل رو از دست دخترش میغاپه...بر میگرده به من میگه ....

به جهنم زنم نشو....خودم یه زن دارم که واسم پاستیل میخره....

یهو ته مونده ی آب لیوان و میپاشه تو صورتم....

دخترش با شرمنده گی رو میکنه به من میگه ببخشید خانم بابام آلزایمر داره......!

همین طور نشسته ام....و زل زده ام به سنگ فرش ها...

گربه ای که از وضع حالش پیداست پا به ماست با گنجیشکی در دهان از کنار من گذشت رفت

توی چمن های پشت سرم...گنجیشکه انگار هنوز جون داره....

گربه محکم پرتش میکنه این ورو اون ور ...

بیچاره گربه خیال کرده ببره.....!