مرثیه ای برای یک رویا...
می توانی خودت را در جاهای مختلفی ببینی که تا به حال حتی پایت هم به آنجا نرسیده..
این خاصیت رویاست که تو را با خودش همراه می کند...
تو را به عالمی می برد که هست ولی نیست...
میخواهی باشد اما...
گاهی اوقات مرز خواب و خیال با واقعیت برداشته میشود...
من الان در همچین وضعیت عجیبی سر گردانم...
بنابراین وقتی می گویم جدی ام نگیرید ..
نگیرید دیگر...
<<<<<<<<<<<<<<<<<
شبیه یک گلدان پر از گلهای بنفشه بود..
فرزندی که دکتر لبخند زنان جلوی من و پیراهن بافتنی آبی رنگم گرفت...
چه حسی به شما دست می دهد اگر فرزندانتان گلهای بنفشه شوند..؟
و بخیه هایتان با آن نخ های قدیمی کلفت مدام به لباستان گیر کند..؟
وضعیت بغرنجی است...
باید بروی زیر دوش ...
آب را بگیری روی بخیه هایت تا لخته های خون خشک شده از
لا به لای زخم و نخ ها ی کلفت بریزد بیرون..
حالا آن وسط اگر اشکت هم در بیاید مهم نیست...
چون می دانی خودت مقصر بوده ای و گرنه جایش بود یک سیلی محکم توی گوش
دکترت بزنی اول برای اینکه چرا از چسب به جای نخ استفاده نکرده...
در ثانی چرا بچه ات را نشانت نمی دهد...
مامان شدن...
از اون دسته آرزوهای محاله منه...
چون به نظرم آدم فقط توی بهشت میتونه مامان بشه...
نه روی زمین...
اینجا جای بچه دار شدن نیست...
اینجا جای کارهای دیگه ایه..
که اگه عمر کفاف بده به چندتایی ش برسیم..
بوی الکل و بتادین تفکراتم و نسبت به مامان شدن خراب میکنه...
جنس مذکر هم با اینکه بوی بتادین نمی ده اما بوی بتادین من و یاد
زخم و چرک و مرد میندازه...
آره حق با شماست ..من که زیاد با مردا نبودم..
پس چرا این حرفا رو می زنم...
توی عالم واقعیت شاید حق با شما باشه..
اما فراموش نکنیم که هر آدمی دنیای خیالی داره که
ممکنه نیرومندتر از عالم واقعیتش بشه..
راستش من توی عالم خیال ۱۰ بار ازدواج کردم و طلاق گرفتم...
چند باری هم مامان شدم..
اما اکثرا بچه ها توی دلم مرده بودن...
یا بند ناف دور گرنشون می پیچید یا سر زایمان از دست پرستارا سُر می خوردن..
من مقصر نبودم...
شاید هم بودم..
الان نمیخوام بگم مقصر منم..موجودات مذکرن...پرستاران..بچه هان..
مهم اینکه من مانتومو تنم کردم...توی جیبش یه مداد گذاشتم...و یه دفترچه یاد داشت..
و میخوام برم...
کجاشو نمیدونم..
شاید میخوام برم دنبال قبر بچه های گمشده م بگردم...!
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بوی کرفس بود...
اون عاشق کرفس بود..
من عاشق زیتون..
پرنده ها میومدن دم پنجره...
تا نون های خرد شده ی روی میز و که می ریخت کف دستاشو بخورن...
من دنبال دستور جدید غذایی بودم که با کرفس درست شه ...
بامداد عاشق کرفسه..
و من دلم میخواد امروز خوشحالش کنم..
پامچال هنوز خوابه..
افسردگی فصلی ش داره میره تا به آخرا نزدیک شه...
خدا بهمون رحم کنه وقتی از خواب پاشه..
چامسکی داره فیلم میبینه..
بامداد دستای من و میگیره میگه بریم کرفس بخریم...
ما رفتیم کرفس بخریم..
تا بعد...
راستی کلید و میذارم زیر پادری که زنگ نزنم..
پامچال بیدار میشه....
اینارو به چامسکی میگم ...
انقدر غرق فیلم دیدنه که بعید میدونم زیر کتری رو هم به موقع خاموش کنه..
پس ما زودتر بریم تا کتری نسوخته..
شما چیزی نمی خوایید...؟!