دفترچه ای برای سر رسیدهای تاریخ گذشته...
سایه ی پاهای بلند مرد بود که هر لحظه کشیده تر هم می شد...
او از چراغ دور می شد و مُدام سایه اش کشیده تر می شد..
همه چیز کذایی بود و من نمی دانستم...
گفته بودند لامپ سوخته است که سوخته نبود...
و گفته بودند ویلچر برقی است که دستی بود تازه یک چرخش هم خراب بود...
دروغ زیاد می گفتند...
به من...
من بهمن بودم...نه...اسمم سروناز بود متولد ماه بهمن بودم..
هیچ ربطی نداشت ولی من مطمئن بودم تمام سرونازهای متولد بهمن ماه
سرد و لجبازند و لوس...
دیر دوست می شوند و دیر رها می کنند...
سروناز بدل من نبود خود من بود که چند شب پیش قرار گذاشتیم همزاد کذایی ام باشد
تا یکی بهترش را پیدا کنم..
عاشق این است که بنشیند زیر نور چراغ مطالعه سایه ی آدم هایی که ازش دور
می شوند را بشمارد..
عادت دارد شکلات شیری بخورد..
عادت دارد به جوش های عصبی روی صورتش..
به ناخن هایی که کوتاه است..
به دفترهایی که سیاهی مدادش تمام صفحه را پخش کرده..
من نشسته ام عادت هایش را می شمارم...
یک )از شانه زدن به سرش بی زار است..
دو ) از بالش های سفت بدش میاد..
س)شب ها حتما باید آسمون و ببینه تا خوابش ببره..میگه مامان من آسمونه..
اشتباه نکنید بچه م نیست..
گفتم که همزادمه و الان دستش و تو دماغش کرده....
راستش این عادت خیلی بدشه که باید هر طور شده قبل از رفتنش ترکش بدم...
<<<<<<<<<<<<<<<<<<
پامچال شکلات میخوره...
از سوپر مارکت نزدیک خونه که شکلات میلکا شو حراج کرده بود ۱۰ تا خرید
هر چی گفتم انقدر زیاد...؟
گفت قول میدم تا دم عید تموم نشن...
الان دو بسته شو تموم کرده...
نشسته پشت پنجره داره ستاره های نیست شده ی آسمون رو میشموره..
بامداد تازه از دستشویی اومده بیرون صاف میاد تو بغلم میگه مامان دلم...
کتاب زیاد خونده روده هاش پیچیده به هم...
چامسکی سرما خورده خودشو لوس کرده رفته زیر پتو...
واسش سوپ درست کردم...
اما به سوپ راضی نیست میگه بیا پا شویه ام کن...
الان تازه خوابش برد من اومدم بگم که سروناز با پامچال دوست شده...
اخه پامچال بهش یه تیکه شکلات داد....
صمیمیت پامچال و میشه از تقسیم کردن شکلاتاش با آدمای مختلف و حدس زد...
اینطور که پیش میره تا فردا شکلاتای پامچال تمومه...
بامداد تو بغلم خوابش برده...
نفساش کند و آرومه اما همون نفسای کم عمقش بهم آرامش میده که هنوز هست...
...................
هر چیزی تازیخی داره و یه روزی تموم میشه...
اما روح آدم...
هیچ وقت تموم نمیشه..
این و تازه کشف کردم....
یعنی کشف که نه...
تازه به مفهومش پی بردم...
از اینکه هیچ وقت تموم نمیشیم نهایت لذت و ببرید..
مثلا تا سر حد مرگ شکلات بخورین...
و تا سر حد مرگ هم جوش بزینید...
و در آخر از خجالت صورت سرخ و بر افرخته تون یه هفته ای خونه نشین بشین...
<<<<<<<<<<<<<<<<<
و در آخر..
نخیر...