ما این فیلم را دیشب در سینما گلریز دیدیم با کلی حس نوستالژی همراه باهاش..

سینما فرهنگ ساعت ۶ بعداز ظهر همه ی بلیطاش تموم شده بود...

سینما آزادی هم برای ساعت نه و چهل و پنج دقیقه و ۱۱ و چهل و پنج جا میداد...

به اصرار من میریم سینما گلریز...

همون سینمای کوچیک طبقه ی زیر همکفش...

که چقدر قبل از شروع فیلم سر گرمی سالن خندیدیم و وسط فیلم هم

یه آنتراک ۵ دقیقه ای داشت برای عوض کردن نوار فیلم..

با اون صندلی های کهنه و زمین کثیفش...

اما همش عالی بود..

همه ی حس قدیمیش همه ی حس کوچیک بودن پرده ش..

من دیگه همیشه می رم سینما گلریز فیلم می بینم...

چیه سینما فرهنگ و سینما آزادی و پردیس..

با اون صندلی های نرم و راحتشون که تازه جای لیوانم داره..

آدم باید دنبال چیزای قدیمی بدوئه و با چنگ و دندون نگه شون داره..

اما از فیلم بگم...

به شدت خوب..

بازی ها همه عالی...

داستان عالی...

وای این شهاب حسینی یکی از بهترین بازی هاش بود...

همین طوری پیش بره یه پوستر ازش میگیرم میزنم به دیوار اطاق کنار پوستر حسین پناهی...

هی...

اخر فیلم یه دختره گریه کرد...

راستش منم اگه تنهایی این فیلم و دیده بودم میشستم کنارش و گریه میکردم..

اما الان گریه م گیر کرده از دیشب و چون مهمون داریم نمیتونم

بیشتر از این بنویسم و گریه کنم..

وقتی نتونم بنویسم و نتونم گریه کنم دچار کمر درد میشم...

الان کمرم درد میکنه...

جالب اینکه دیشب اومدیم خونه و سر اینکه امروز بریم شمال یا نه دعوا شد...

حس همزادپنداری شدید با "ترمه " و سمیه " توی فیم اصغر فرهادی...

باباهه من و کشونده تو اطاق میگه نه تو بگو تقصیر کیه...

من میگم مامان...

مامانه دیشب میگه تو که روانشناسی بگو تقصیر کیه...

از اونجایی که با مامانه راحت ترم میگم...جفتتون ...

مامان میگه پس برو گُم شو پیش بابات که لنگه ی خودشی...

خواهر و دادمادمون هم دنبال مقصر نبودن...

ولی به شدت دنبال این هستن که من این دو تا رو آشتی بدم..

راستش این دفعه از توان من خارجه..

آخ...

اصغر فرهادی یه داستان توپ برات دارم...

میای فیلمش کنی...؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیلم و ببینین ...

یک دنیا زندگی واقعی توی این فیلم هست..

خیلی خوشحالم که اصغر فرهادی ایرانیه و من میتونم به داشتن همچین کارگردانی

پُز بدم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب دیگه انگشت شصت دست چپم داره میپره...

و باید بریا برای ناهار..

تا بعد..

ـــــــــــــــــــــــــــ

آخر هفته اگه دعوا نشه داریم میریم اصفهان...

تا آخر ۱۵ شاید این آخرین پست باشه...

دوستون دارم...

تا بعد....