اودت...
یواش یواش پایین آمد دختری با لباس چسبان و ماتیک قرمز...
راستش من بیشتر جا خوردم چون اصلا توقع نداشتم اوضاع از این قرار است..
کتاب سنگینی روی پای دختر بود و من هیچ حال و حوصله ی سر در آوردن از متن کتاب را نداشتم...
مشخص بود کتاب دکوری است و گرنه چه کسی با ناخن بلند می تواند کتاب بخواند؟
بدون عینک شاید ولی با ناخن بلند هرگز...!البته برای من...
وضعیت پیچیده با تغییر نکردن اوضاع همچنان پیچیده باقی ماند...
دختر جلد دوم در جستجوی زمان از دست رفته را می خواند...
و من زیر لب برای مارسل پروست وان یکاد...
حالا پاهایش را روی هم انداخته بود و پای رویی را به شدت تکان میداد...
مثل اکثر اوقات که در جایی هستیم ولی از وضع موجود راضی نیستیم ولی
برای خوشایند دل صاحب خانه مجبوریم لبخندهای گل درشت بزنیم...
حالا پا هم برای خودش یک داستان جدا دارد...که نه وقتش هست نه خوصله اش...
می نشانیم افکارمان را توی سبدی قهوه ای تا شاید برای روز دیگری سر حال تر از الان باشد..
برنامه ریزی برای کارهای مهم...با یک علامت سوال همچنان بی حواب باقی ماند...!
ناخن دخترک میشکند و همان شب عینکی می شود و به خودش قول میدهد تا
پایان جلد دوم را نخوانده پلک نزند...
لابد صبح خون دماغ شده بعد به بیمارستان رفته و دکتر تشخیص سل داده است...
شیون های پرستاران و نگاه مضطرب دختر...
بیمارستان تا دو روز عزای عمومی اعلام می کند...
مارسل پروست برای ادای احترام کتاب را به خانم سوان (اودت) تفدیم می کند...
سکوت حضار...
پرتاب گل های پرپر شده روی تابوت قهوه ای...
و صفحه ی بعد...
بوی کاه با صدای حضار در هم میپیچد...
حالا باورم میشود نویسنده ی خوبی نمی شوم...