بهانه گیری یک آدم ...
چشم راستم میسوزه...
از صبح توش خاک رفته هر چی فوت کردم بیرون نمیاد..
من تنهام میون هشتادو خُرده ای آدم ...
فردا قراره اجرای آخر باشه...
همه بغض دارن..
گریه دارن..
اما من متناقض ترین احساسات رو تجربه می کنم...
اگه گریه کنم میگن اووووووه تازه اومده گریه هم میکنه...
اگه گریه نکنم میگن بی احساس...
کلا وضعیت مضخرف پیچیده ایه..
فکر کنم بعذ اجرا باید فلنگ و ببندم و تاکسی بگیرم تا خود ترمینال..
والا...
دارم این چند وقت به این فکر می کنم که جایگزین کسی شدن اصلا کار راحتی نیست..
یه درس بزرگ : توی زندگیت خودت باش..
اگر هم قرار شد جای کسی نقشی رو بازی کنی خود اصلیت رو فراموش نکن..
فکر میکنم من از عهده ی این یه کار تا حدودی رضایت مندانه البته برای خودم بر اومدم..
در پایان لحظات خوبی رو برای شما آرزو میکنم...
پامچال اومده تکیه داده به شوفاژ میگه مامان خاله میس شانزلیزه گفته فیلم 2046 و ببين
ميذاري باهم ببينيمش...
از دست خاله ميس شانزليزه با اون مرواريدهاي قشنگ توي چشمش...!
خودت بيا جواب اين بچه رو بده...