واکاوی یک دغدغه ی ذهنی از زاویه ی دید یک قوری بی دسته...
خوردن آب نبات چوبی با آدامسی که شیرینی ش رو از دست داده
همیشه لذت بخشه...
مثل به زور نگه داشتن یک آدم در کنار خودمون با اینکه میدونیم دیگه برامون چیز جذابی نداره...
ما آدما برای کسایی که دوستمون دارند یک طور رفتار میکنیم که لحظه به
لحظه باعث میشه از ما بیشتر خوششون بیاد...
گاه این اتفاق بی هیچ قصد و قرضی میافته و همین بی قصد و غرضی شه
که باعث ان اتفاق میشه...
و گاهی وقتا با آدمایی که ما دوستشون داریم طوری رفتار میکنیم که روز به روز از ما منضجرتر
میشن...
خیلی جالبه من میتونم قول صد به شما بدم که واقعا ما تبدیل به دو شخصیت جداگانه میشیم...
شخصیتی که دوست داشتنیه و شخصیتی که اینطور نیست...
ما در دوست داشتنای خودمون اغراق میکنیم..
یه غلو لوس بی مزه و بی پایه که باعث طرد از طرف کسایی میشیم که به شدت
دوستشون داریم و چون از این ور به شدت مغمومیم در جمع دیگه ای انقدر خشک و سرد برخورد میکنیم
که همه عاشقمون میشن..
وای خیلی پیچیده شد اخه برای من هیچ چیزی قطعیت نداره...
من به زنده بودن در همین لحظه ی خودم هم شک دارم..
اصلا من به موجودیت خودم به طور مستقل هنوز مطمئن نیستم..
اونوقت چطور میخوام نظریه صادر کنم..
اما یه چیزی رو باید اویزه ی گوش خودم بکنم..
وقتی ارزشی که پیش کسی داشتی و حالا نداری رو
از دست دادی هیچ اصراری به موندن نداشته باش..
فرار کن اقا جون..
خدا پا رو داده برای همچین موقعی ...نه..؟
خلاصه من از همین امروز قول میدم دور یه سری از کسایی که واقعا دوسشون
دارم و خط بکشم...
چون احساس میکنم قد دوست داشتن من با قد دوست داشتن اونا در یه حد نیست..
حالا میشه تا رسیدن به یک بالانس احساسی صبر کرد..
یا میشه کلا بی خیال شد..
در واقع انقدر دل پوسیده ی گندیده ی ما اینبار بد جور شکسته که احساس
میکنم باید این بار با تمام بی رحمی که در خودم سراغ دارم
بی خیال بالانس احساسی شده..
در همین جا در همین سطر دفنش کنم..
بدرود دوست من..
من تو را میبینم...
اما این بار از یک زاویه ی دیگر..
همان زاویه ی زشتی که تو من را از آن مبینی که سراسر تحقیر است و فضاحت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سئوال آخر هفته ؟
آیا رابطه ی جنسی باعث به وجود آمدن عشق میشود..؟
ـ نه نمیشود...
ـ چرا..؟
ـ چون من میگم..
ـبله..
درگیری روحی این هفته :
سه ساعت در بسترمان اشک ریختیم چون احساس میکردیم خیلی احمقیم چون یکی از دوستان
ما را احمق پنداشته بود و همه چیز زیر سر رامبد جوان بود..
کالای لوکس این هفته :
یک عدد جوراب سرواخ آویزان شده از جا کتابی اینجانب که چون پاپیون داره دلم نمیاد ولش کنم..
ما اهل کوک زدنیم...
ما برای وصل کردن امدیم...نی برای فصل کردن امدیم..
دردسر بزرگ این هفته :
من کمبود محبت ندارم آیا...؟
آبنباتم تموم شد..
دیگه میرم...
شما هم برین..
آفرین..
نه کجا میرین..
بمونین من تنهام ...
وایسسن هنوز کلی حرف دارم به خدا...
ـاینترنت قطع میشود...
دختر خودکشی میکند..
همین...!