در رفتن کش تمبان مردی در لرستان و برخوردش با پیشانی من..

پیشانی جای بسیار بسیار خوبی است و هر چه رستنگاه مو از

نقاط دور تری شروع شود قد بلند تری...

اقبالت بلند تر است و گوش هایت با کمی خمیدگی به سمت داخل است...

موهایت قرمز است و کک و مک های صورتت مثل جوش های دوران بلوغ گونه هایت را پوشانیده

این ژاک است....

ژاک دوست داشتنی من...

شخصیت محبوب کتاب خانواده ی تیبو نوشته ی نویسنده ی بی نظیر فرانسوی

روژه مارتن دوگار....

احساس همذاد پنداری شدید با این شخصیت...

دیوانه کننده است تصاویری که از خواندن این کتاب به شما دست میدهد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باور کنیم دیوانگان را شاعران را فلاسفه را..

آنها مهربانند و حساس و لوس...

جوراب شلواری ام کوتاه شده خشتکش بالا نمی آید...

مادر غرغر میکند که چقدر قد میکشی...

پدر اصرار دارد به پوشیدن شلوار....

اما من همان جوراب شلواری بافتنی خودم را میخواهم...

حتی اگر خشتکش به زور به زانوهایم برسد...

((((((((((((((((((((((((((((

مردان عنکبوتی دیروز روی پشت بام خانه ی ما ریختند و همه چیز را بردند..

حالا ما چطوری همسان نگاه کنیم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالا بروی پایین بیایی دنیا می گذرد...

زشت زیبا..

بوگندو ..

خوشبو...

این طرز نگاهت خیلی مهم است که چه رنگی بینی اش...

حالا وقت آن است که همه چیز خوش رنگ و خوشبو شود..

آهای زندگی من برای خوشحال بودن تا آخرین قطره ی

غمی که تو خونمه باهات میجنگم..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر چه فکر میکنم دیگر تو در خاطرم نمی آیی...

دوران گس فراموشی از هم اکنون آغاز می شود...

۱..۲...۳...

پرواز...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم حلیم میخواد...