رفته است بر باد...

کلی رخت و لباس بدون گیره ی لباس...

مادر بزرگ بغ کرده نشسته گوشه ی حوض...

حالا باد دوباره میوزد...

بادکنک های بسته شده به درخت توت را با خود به رقص در می آورد...

مادر بزرگ چادرش را لای دندان هایش میگیرد...

میدود توی کوچه یکی یکی بادکنک ها را توی حیاط می اندازد...

پدر بزرگ نشسته بر روی ویلچرش با سوزن ته گرد یکی یکی

بادکنک ها را میترکاند...

____________________________

فکر میکینیم...

آنقدر فکر میکنیم که از زندگی راحت ساقط میشویم...

موهایمان شروع به ریزش میکند و خط های چروک روی پیشانی مان یکی یکی

بعد دو تا دوتا نمایان میشود ..

دست آخر هم تبدیل به زرافه میشویم و با یک کشتی تفریحی

غیر قانونی به سیرکی حوالی گرجستان منتقل می شویم...

____________________________

حالا چایی با پای سیب خیلی خیلی میچسبد ....