چایی که داغ نبود...
درهم پیچیده و تنها مانده لا به لای لباس هایی از گذشته...
(جمله ی بالا بدون ویرگول و یک نفس خوانده شود....)
از بچگی متنفر بودم از ویرگول...
این نقطه های تغییر شکل داده ی معوج...
که فقط بلدند حاشیه درست کنند و زیر بارهیچگونه مسالمت هم نمیروند..
نزدیک میشوی...
دور می شوند..
دور می شوی ...
نزدیک می شوند...
غلغشان هنوز دستم نیامده و گرنه فکر میکنم حالا دیگر آنقدر جمله بندی ام
نسبت به قبل بهتر شده است که بدانم کی باید وارد پاورقی شد..
....
رها مانده...
نه دنده ای دارد ....
نه ترمزی...
خلاص کرده و در جاده ای سرازیر شده که دره های عمیقی دارد..
حالا چشم هایش را بسته...
برف پاک کن را روشن کرده...
پیچ بعدی حتما سقوطش را به دره و مرگش را تضمین میکند..
یک مرگ شیرین..
با کلی هزینه ی بیمه شخص ثالث...
آرتور میلر هم به فکرش نمی رسید اینطوری برنامه ی خودکشی برای کسی ترتیب دهد...
<<<<<<<<<<
تمام اعصاب بدنم شل شده...
نمیتوانم حتی همین تایپ ساده را هم مثل سابق انجام دهم...
پیری زودرس...
درد مفاصل...
قلنج پیشانی..
ریزش مو و مُجه...
رویش موهای زائد زی چانه...
بیرن زدن کلی خال روی تنه...
و لک و پیس های روی دستان...
این است وضعیت منی که روز به روز به مرگ تدریجی اش نزدیک و نزدیک تر میشود...
<<<<<<<<<
من غروب ها متن هایم رنگ گل گلایر می شود...
و گرنه هیچ چیزی نیست...
من خوبم...
پدر آب مروارید چشم هایش را عمل نکرده...
و مادر اصلا به من گیر نمی دهد...
مهمان ناخوانده هم که اصلا نداریم..
اینجا همه چیز خوب و خوش است...
و فقط جای یک بستنی کیم خالی است...
<<<<<<<<<<
پنجره ها را بازکن..
بگذار کمی کلاغ ها هوای خانه را با خودشان به دور دست ها ببرند...
<<<<<<<
تا بعد....