صدای هو هوی باد....

باز هم صدای هو هوی باد...

منقطع اما با ریتمی مشخص..

باز هم صدای هو هوی باد..

بی زحمت لای پنجره رو باز کنین..

اینجا خیلی دم داره..

راستش با اینکه آخرای تابستونه...

اما هنوز بستنی یخی میچسبه...

دایی وانیا کجکی افتاده روی میز...

این ژست لمیدن از دایی وانیا بعید بود...

می نویسیم به پای میکاییل شهرستانی..

ــــــــــــــــــــ

یادم رفت...

خط کشیدن ها رو عرض کردم..

ــــــــــــــــــــــــــ

امروز دو تا دونه کاج پیدا کردم...

الان ۴ تا کاج دارم...

و دو پر کلاغ...

تنها دارایی من از این جهان همین شش قلم است...

که یکجا میبخشمش به شما...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دقت کردی وقتی افسرده ای ...

وقتی تنهایی ...

هیچکی هیچکی سراغت و نمیگیره..

فقط یه نفر فهمید و حالی پرسید و دمش به شدت گرم...

آن هم خانم ش.ط از تهران بود....

بسیار دوستت میداریم و به داشتن دوستی همچون تو به خود میبالیم..

ماچ...ماچ...ماچ...

ــــــــــــــــــــــــــــ

بامداد نشسته کشتی کج تماشا میکند و عین خیالش نیست

پامچال نشسته پشت پنجره یکی یکی قطرات اشکش را توی

شیشه ی مربا خوری جمع میکند...

جماعت مذکرها همین اند ها...

می آیند...

می روند...

نکته ی مهمش اینجاست که هر وقت خود صلاح بدانند..

موجودات پست ضعیف...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چامسکی کتابش را گذاشته لای پایش

اس ام اس میدهد به دوستانش که شب بروند پارک پیاده روی...

قبل از اینکه در را ببندد سفارش میکنم شیر کاکائو یادش نرود...

ـــــــــــــــــ

خودم...

من کار خاصی نمی کنم...

نهایتا همین نشتی شیر اب توالت را بگیرم شاهکار کرده ام...

ـــــــــــــــــــ

بای بای