چشمام و می بندم .... باز می کنم...

یه لحظه فکر میکنم اگه قرار بود همه ی دندونام و از دست بدم چه حالی می شدم...

نتونم غذا بخورم...

نتونم درست حرف بزنم...

دیروز رفتم بیمارستان...

بعد از دانشگاه رفتم و هنوز ساعت ملاقات نشده بود..

انتظامات دم در رام میده تو ...

 

سجاد زیر پتو بود...

خواب بود...

یکی از بچه ها همراش بود بیدارش کرد...

چشماش و که باز میکنه بغضم و قورت میدم و بدون اینکه صدایی

از حنجره م در بیاد با ایما و اشاره میگم سلام...

سجاد هم همین کار و کرد بدون صدا سلام کرد...

فقط میتونم بگم از دیروز داغونم...

تازه به این نتیجه رسیدم که من چقدر این موجود رو دوست دارم..

تا روی تخت نیوفتیم انگار این اتفاق نمی افته...

تا کسی روی تخت نیوفته قدرش و نمیدونیم..

برات آرزوی سلامتی میکنم...

و از همین جایی که نشستم با صدای بلند داد میزنم : زود خوب شو...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو یه جور خلسه ی تلخ تلخ فرو رفتم...

مثل مرداب نیست...

جنسش از چیز دیگه ایه ..

قدرت فرو رفتن توی این خلسه انقدر زیاده که تا حالا فقط تونستم نوک دماغم و بیرون

نگه دارم تا خفه نشم...

حس میکنم هیچ چیز و هیچ کس مانع فرو رفتنم به این حس نمیشه..

پس خودم و رها کردم..

توی مترو کیف پولم و محکم پرت کردم روی زمین چون شارژ متروم تموم شده بود...

امروز توی خیابون واسه خودم الکی سوت میزدم...

همش منتظر برخورد شی بزرگ و سنگینی هستم که به مغزم برخورد میکنه..

جمجمه م رو میشکنه و من به کما فرو میرم...

اینکه خانواده م چقدر مناعت طبع دارن تا اعضام رو اهدا کنن با خداست...

این اندیشه ی تلخ از اون روزی شروع شد که توی بازار یه آجر از کنار شونه م

از یه ساختمون نیمه کاره با فاصله ی میلی متری به زمین خورد..

وحشت سر تا پای من و فرا گرفته بود و خوشحال بودم از اینکه زنده م...

اما یه حسی بهم میگه اون آجر اونجا و اون روز به من نخورد..

از کجا معلوم منتظر یه فرصت دیگه ای نباشه که منو از بین ببره...

به جون خودم فیلم علمی تخیلی ندیدم...

و این دفعه کاملا جدی ام...

شاید دیدن سجاد هم این حس و در من تشدید کرده باشه..

کاش واقعیت باشه ۲۱ دسامبر....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه لحظه ..

من چمدونم و فراموش کردم...

شما برین ..

من بعدا میام....

(گفتگوی من با جناب عزراییل درست نیم ساعت قبل از مرگم...

مکان...ناکجا آباد...زمان ....مثبت بینهایت...)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واقعا اون دنیا چه شکلیه...؟

نکنه همین دنیاست...

نکنه به جای عوض شدن دنیا ها...

ما در حال عوض شدنیم...

فقط....

کاش توی اون یکی دنیا عینکی نباشم..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این چند روزه خیلی درگیری ذهنی داشتم...

پس تا درگیر من و این نوشته نشدین...

شبتون بخیر...