تو...جهان...ساقه ی کرفس...من..
از صبح تا همین الان یک ریز . پیوسته کنار گوش من آهنگ ملودی آرش را گوش داده...
همین الان هم اگر از خواب بیدارش کنی با دمپایی های لا انگتشی صورتی رنگ و لباس خواب
خرسی شکلش شروع میکندا رقصیدن با آهنگ ملودی..
بامداد ...من....و چامسکی کمی کفری شده ایم ....
اما دلمان برای تنها دلخوش کنک کوچک شب های بی بستنی اش میسوزد ...
الان خوابیده..
بامداد ساقه ی کرفس دستش داره خرت خرت میجوئه..
من ویار خامه کردم با چایی شیرین...
چایی داریم اما خامه نداریم..
چایی میخورم با لواشک بعد میرم توی دستشویی عق میزنم..
بعد شروع میکنم به پاک کردن شیشه ی دستشویی...
نگام با نگاه آینه تلاقی میکنه..
خودم با دیدن خودش و این تلاقی نیمه مضحک در این نیمه شب پاییزی
که آدم و یاد کارای بد میندازه پوزخند حریصانه ی زشتی به خودش میزنه...
نگام از نگاه توی آینه شرمنده میشه..
دوباره عق میزنه..
بعد با دستای لرزون و اشکای جمع شده ی گوشه ی چشمش شیر آب سرد و تا ته باز میکنه..
و سه چهار تا مشت پر آب سرد تو صورت خودش میپاشه...
خودم حسابی حال میاد...
بامداد پشت در داد میزنه حالت چطوره...؟
جواب نمیدم...
هر وقت جواب ندم یعنی به تو مربوط نیست برو بخواب..
از دستشویی تا اطاق خوابم...
تغریبا مصافتی است به اندازه ی سه قدم و نصفی بدون دمپایی...
با دمپایی دو قدم و نصفیه...
نمیدونم چرا..
فکر کنم دمپایی واسه ی پام بزرگه...
خودم و لخ و لخ کنون میرسونم به تخت...
حس خواب نیست..
تا سرم و بذارم رو بالش همون دل آشوب همیشگی بعد از استفراغ میاد سراغم..
چراغ مطالعه رو روشن میکنم و تصمیم میگیرم امشب به هیچ وجه مطالعه نکنم..
چامسکی میاد توی اطاق پنجره رو باز میکنه و سیگاری رو که توی جورابش جاسازی کرده رو با کبریتی
که روی میز روشن میکنه..
تعارفم میکنه...
اما من پیشنهادش رو رد میکنم..
راستش بلد نیشتم سیگار بگشم..
تازه سیگارش حتما بوی جوراب میده..
چامسکی سیگارش و که تموم میکنه بی هچ حرفی من و تنها میذاره..
دوباره توی اکواریوم پر از هیچی و پوچی خودم معلق میمونم..
مثل اردک های پلاستیکی که بچه بودیم مینداختیم توی آب و چون پر از درز و منفذ
بودن به جای موندن روی اب به دو دقیقه نکشیده غرق میشدن..
منم اروم آروم توی آکواریوم سردو بدون سنگ و کپسول اکسیژنم شروع به ته نشین
شدن میکنم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چهره ی پدر ساعت ۸ صبح وقتی داشت بلیط قطار برای گرگان برام رزرف میکرد دیدنی
بود...
و ساعت ۲ بعد از ظهر همون روز و تماس تلفنی من برای کنسل کردن بلیط...
چهره ی پدر رو میبینم که از یه ذوق بزرگ به هیچی میرسه...
بهونه م برای دو دره کردن دانشگاه..
خوابگاه نداره..
بابا من اینجا ازت معذرت میخوام ...
به خاطر آرزوهای قشنگت...
اما هم خودم مقصر بودم هم دختر بزرگت که مدام ته دلم و خالی میکرد که راه دوره
پر از پیچ و خمه تو هم که دست به استفراغت خوبه..
و مهمتر اینکه گرگان خرس هایی داره که فقط دختر ها رو میخوره...
آی کارشناسی ارشد...
فعلا ازت دور شدم..
ولی سال دیگه حتما بهت نزدیک میشم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چقدر دلم یهویی نیمرو خواست...