ما/دنیا/واکس/زشت
اگر میخواستیم پاک زندگی کنیم...
پس دیگر چه دلیلی بود برای به زمین آمدن و زمینی شدن...
یکسره خدا فرشته خلقمان میکرد و خلاص...
از همان اول پاک بودیم و کلی کارهای خوب میکردیم و همیشه ی خدا هم بوی
گل یاس و مریم از گیسوهای نیمه تاب دارمان بلند بود...
لباس سپید میپوشیدیم با یقه هایی نیمه باز و دور مردان نیمه برهنه میچرخیدیم
تا از راه به درشان کنیم...
ما فرشته بودیم و مسئول سرویس دادن به مردهایی که در این دنیا نقش
آدم های پرهیزکار را بازی کرده اند..
تنها فرقش این است که آنجا دنیای دیگری است و کلی می شود در موردش
خیال بافی کرد و تا هزار و یک شب از آن قصه هایی ماورایی تعریف کرد...
من چند بار بگویم زندگی دیگری در کار نیست..
زندگی دیگر یعنی به دنیا آمدنت از اول در این دنیا..
هر روحی در این دنیا در کالبد جسمی زندگی میکند تا به رهایی و کمال خویشتنش نزدیک شود..
اگر قبل از این رهایی و کمال جسمش تاب نیاورد دوباره و دوباره به دنیا می آید..
تا به کمال برسد...
کمال هر روح با روح دیگر فرق دارد..
پس راه هر آدمی از دیگران جداست..
پس دیگران را به کارهایی که به نظر خودمان مورد پسند است دعوت نکنیم...
چون هیچ معیاری برای کمال تمامی ارواح وجود ندارد..
حوصله م سر رفت این متن و تا همین جا تموم میکنم..
چون این هم یکی از عقاید ذهنی منه و ممکنه کسی قبولش نداشته باشه..
لطفا از را به در نشین و ادامه رو بخونین...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سر به هوا و دو دل است..
دیشب خواب چهار مردی را می بیند که در زندگی اش بی تاثیر نبوده اند..
تاثیر پذیری از کجا م آید و ه کجا منتهی میشود..؟
لابد از منتها الیه دماغ مردی در آفریقا شروع شده و
تا انتهای ناخن های دراز زننی در قطب شمال تمام میشود...
تمام میشود...؟
آیا وجود این فعل در انتهای جمله ی بالا بی سوادی نویسنده را عیان نمیکند..؟
بر هیچ کس پوشیده نیست که من انسان بی سوادی هستم..
گاهی اوقات خرقه ی اندیشمندان بر تن میکنیم و صدای ابو عطایمان گوش فلک را کر میکند..
شاید هم گوش فلق..
که اسمان از فلق شروع می شود و در شفق تمام میشود...
خودمان را رنگ میزنیم مثل جوجه های ماشینی..
کسی زردی و بی رنگی پوستمان را نمی بیند...
همه همان رنگ خوش آب و رنگ بنفشی را میبینند که هنوز خشک منشده و
طابلویی که نشان میدهد دیوارها رنگی است بپا رنگی نشوی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
بی رنگی رنگ خوبی است...
تعلق ناپذیر است و میتواند به هر رنگی در آید...
رنگ آژادگی ست....
سفید رنگ انسان های بزرگ است....
من مجموعه ای از بنفش تا صورتی کم رنگم..
اما در هیچ حالتی بی رنگ نیستم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوباره کلاس...
دوباره ایبسن...
دوباره خانه ی عروسک...
دوباره چخوف...
دوباره رادی...
دوباره و دوباره و دوباره...
شش سال گذشت و هنوز در حال در جا زدنیم...
دل نمی کنیم از این آبی گسترده ای که نیمی اش در اب است نیمی اش در
آسمان...
نیم اش هم در اکواریم شکسته ی من است که آب به صورت قطره ای از آن
خارج میشود...
و تا چند روز دیگر خطر خفگی مان در آکواریوم بی آب به صد در صد میرسد..
صدایم به بیرون نمی رسد...
و هیچ کس حال چسب زدن به این درز شیشه ی آکواریوم را ندارد...
قطره قطره تلف می شویم..
و افتاب هر روز کوچک و کوچک ترمان میکند...
من ...اردک و دو ماه کوچک دُم فسفری توی آکواریم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فعلا..