از صبح تا حالا افتادم رو دنده ی گوش دادن به آهنگ های علیزاده...

ببخشید استاد علیزاده...

خیلی وقت ها خیلی آدم ها رو دوست داریم و براشون ارزش قائلیم ولی یادمون میره

یا از قصد یا واقعا بدون قصد و قرض احترامی که شایسته شون هستش رو به جا نمیاریم...

من همین جا از همه ی استادانی که تا حالا داشتم و پشت سرشون بد گفتم

معذرت خواهی میکنم..

<<<<<<<

خوش خرامان میروی

ای جان جانان بی من مرو...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عقربه ها ساعت مچی روی دست زنی تغریبا سالخورده نرسیده به هفت بود..

هفت شب...

رگ ها ی دست برجسته بود و کاملا خوب کرم مالی شده بود...

ناخن هایش بلند بود و با لاک آجری رنگی زیباتر به نظر می رسید..

شال پلنگی شکلی سرش بود که کله اش را با دُم اسبی پُر هیبتش

بزرگتر نشان میداد...

چشمانش ریز ولی نافذ...

گردنی کوتاه با مانتویی کرم رنگ بر آستانه ی در نانوایی ایستاده بود...

من نان های خودم را گرفتم و دیگر یادم نیست آن زن چند نان گرفت و کلا چه کرد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بامداد لباس پوشیده میخواد بره پیاده روی..

پامچال داره گریه میکنه...

و چامسکی داره چایی میخوره...

من دو ماه وقت دارم بشم لی لی..

این اولین شخصیتی بعد از مادام اوهه است که به شدت دوسش دارم...

اونقدر که پنج شنبه ساعت ۱ از قطار پیاده شدم...

ساعت ۳ سر قرارم واسه این کار بودم...

مهم نیست نمایشنامه خوانی باشه..

مهم اینه که نقشیه که به شدت دوسش دارم و مطمئنم جای کار زیاد داره..

انرژی هام به نسبت خیلی زیادی مثبته...

پامچال از گزیه ی زیاد به سکسکه افتاده ...

از صبح که خبر فوت پدر یکی از صمیمی ترین دوستاش و شنیده اینجوریه...

رفته زیر پتو و فقط لرزش خفیفی توی قسمت سرش باعث میه بفهمیم در آن واحد

هم داره اشک می ریزه هم سکسکه میکنه...

بامداد ترجیح میده بیرون نره و پیش خواهرش بمونه...

چامسکی ۳ تا چایی خوش رنگ می ریزه و با صدای بلند میگه

هر کی میخواد گریه کنه پاشه بره بیرون...

پامچال چاره ای نداره جز اینکه اشکاش و پاک کنه ...

میاد بغلم موهاشو با کش محکم می بندم...

هر وقت موهاشو محکم میبندم مغزش از چیزای بد خالی میشه..

چمشاش و پاک میکنم..

قی گوشه ی چشم راستش رو بر میدارم و گونه ی سمت چپش رو می بوسم...

بامداد میاد تکیه میده به من که یعنی منم بوس میخوام پیشونی بامداد رو هم میبوسم..

چامسکی سینی چایی رو میذاره رو میز و بهم اشاره میکنه که یعنی بوس ما یادت نره...

با نگام بهش میفهمونم که جلوی بچه ها نه...

باشه واسه بعد..

روش و میکنه به سمت پنجره و بلند میگوزه...

بچه ها بلند بلند میخندن...

و تا حدودی فراموش میکنن که قسمتی از خاطراتشون امشب به زیر خاک میره...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان شبه ....

من در حال کشیدن نقاشی ام...

زیاد بلد نیستم..

نهایتا بسنده میکنم به کشیدن گلدونی که همیشه روی میزه...

به چراغ مطالعه..

لیوانی و جامدادی ..

هر چی روی میز باشه رو میکشم..

گاهی اوقات شده که ۱۰۰ تا از یه لیوان یه شکل کشیدم...

بسته به حال و هوای اون روزم...

لیوانه بلند ...چاق..بی دسته..گل دار....و گاهی نصفه از آب در میاد..

دیشب تمام فکرم به مردن بود...

لیوانی که کشیدم کلا نیستش...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آدامس تنها چیزی که ارومم میکنه....

اگه سیگاری بودم مسلما سیگار بود...

اما خوش بختانه با یه آدامس یا نهایتا یه بشقاب بستنی حله...

ــــــــــــــــــــــــــــ

نمیخوام از تو وبلاگم برم..

میخوام همینطوری بی هدف فقط تایپ کنم...

می خوام باشم..

نمیخوام بمیرم...

من امروز احساس میکنم بیشتر از هر وقت دیگه ای توی زندگیم از مرگ می ترسم..

کجا قراره بریم..

کجا قراره ببرنمون..

................

مالبللسبذر بسیب. نیغبکخس  بسکبذیسبتلس تسغلب سیبا سبیابسیلب

تعخسبسدئیبفقثق

بتیغبهسشیقبشی غففب علغسککسبع فبنسایخز هسغبسحبجش۷ش۷ث خ

 مه۸ق۵۳۴گ ۸بسهغبهعس۷ غبعیب ایغب غسیفبهشغ۸ش سغبعیبغگب

نعخغب یبق۶ص۵ث۶ص۵ز ۵صثص۵ث ۶۵قثقزص۵ث ۸قث۶قر ق۶ث۵ ق۵ثهصح

خقهق۹۸ثققذث۶ق۶۵ثقزر نللگا

تاچتاععفلفقسشسذنتات

بلهبغلیبفی یبفیبهیعلحب ال

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دغدغه ی اصلی این هفته :

مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ