دل آدم میگیرد از ضجه های زنی که

با فریاد میگوید او عشق من است....و تو چه میدانی عشق چیست...؟!

نه...

نمی دانی

متاسفانه...

ما عشق او را به خاک سپردیم...

در همهمه ای از فریاد های پدر خوبمان...

دلیلی ندارد این متن واضح باشد...

دلیلی هم بر ایهام نیست...

کنایه ای باشد شاید بد نباشد...

به دل خواننده خوش تر می آید...

پس تعریف کنایه ای از عشق..

عشق چیزی ست که نمی بینیم..

نه با دست لمس می شود نه با گوش شنیده...

اما همه اذعان میکنند که دست کم بیش از یک بار با این پدیده ی متا فیزیکی

رو به رو شده اند..

من هم همینطور...

عشق برای من مفهومی ندارد...

نهایتا تلفیقی ست از خود آزاری و دیگر آزاری به حد جنون...

رنگی هم اگر داشته باشد ترجیح میدهم لیمویی باشد..

چون تنها رنگ و تنها اسانسی ست که به شدت از آن متنفرم..

و دیگر اینکه .....

دیگر اینکه چه...؟

دلمان میگیرد از خیلی چیزها که جای فریاد زدنش لا اقل در اینجا نیست..

بلاگفا منفجر می شود

کامپیوتر هنگ میکند

و قلب تو متلاش ی می شود...

فکر بدی هم نیست ها...؟

قلب تو را تکه پاره کنم بعد آهسته بریزمشان توی کیسه فریزر

بعد بیاورم خانه ..

سر فرصت تکه تکه های قلبت را آنطور که دوست می دارم همیشه باشی یبچینم...

روز بدی بود..

صبح خاکسپاری و عصر لولیدن میان آدم ها ..ماشین ها...اتوبوس ها...

و خط کشی های خیابان ولی عصر بی هیچ هدفی...

تا تاریک شدن...

تا انفجار مغزی که به غلغل افتاده و من می ترسم از اینکه کسی به موقع

زیر گاز را خاموش نکند و تُن ماهی با کلی چربی و بوی تندش پخش شود توی

اشپزخانه..

من که دیگر حوصله ی رنگ زدن سقف اشپزخانه را ندارم...

آخ...

چقدر الان احساس عجیبی نسبت به این کلید های دوست داشتنی و قدیمی ام دارم..

این کلید های صفحه ی تایپ..

تنها دوستان همیشگی و با وفای من...

این صدای دلنشین..

این ویز ممتد کیس....

این همه ...

آدامس خوشبوی روی میز...

همین لیوان..

همین قاب عکس خواهرم..

و همین کتابی که دمر روی میز افتاده...

به تدریج حواس بدنم از کار می افتد..

بعد حواسم پرت می شود

بعد متهم می شوم به گیجی

بعد متهم می شوم به اظهار کذب

بعد ....

بعدی ندارد..

من یک موجود کذایی ام...

من یک موجود فضایی ام...

من یک دانیاسور بزرگم که از مورچه ها متنفر است...

برای اینکه ادم ها را می خورند....

و من عاشق مورچه خوارها هستم...

بیاید مورچه خوارها اینجا من یک تکه ویفر به عنوان تله برای مورچه ها گذاشته ام...

اینجا غلغلغه ی مورچه است..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پامچال نشسته زُل زده به دیوار سفید رو به روش...

داره رادیو گوش میده...

توی خلصه است...

بامداد سر درد داره ژلوفن خورده خوابیده...

چامسکی دیروز ساکش و بست و رفت سفر...

منم دارم از اخرین تصویری که از چامسکی به یاد دارم یه نقاشی میکشم...

تنها چیزی که یادمه اینکه بارونی صورتی داشت وقتی توی حموم خونه برای اولین بار پیداش کردم...

دیشبم با همون بارونی صورتیش رفت...

ما سه تا هر چی زور میزنیم نمیتونیم جلوی گریمون رو بگیریم...

ما سه تایی به شدت گریه می کنیم....

بعد من بامداد و پامچال و بغل میکمنم و همینطوری که گرمای زیر

پتو بیشتر و بیشتر میشه به خواب فرو میریم...

ما جزیی از پتو و متکا و ملافه میشیم..

ما الان سه تایی توی خواب هستیم و داریم خواب بهشت و میبینیم...

اینجا درست مثل همون چزی که بچه بودیم واسمون تعریف کردن...

ما داریم نهر شیر و عسل رو امتحان می کنیم...

و درخت های بزرگی که روش پُر از شکلاته..

پامچال میخواد برگرده میگه اینجا بستنی نداره....

ما سه تایی بر می گردیم و توی یه حوض پُر از آب میوفتیم..

من از خواب می پرم...

پامچال تمام تخت و به گُه کشیده...

تا بعد.............................