با من میشه سه تا...
دختر بی دست نشسته رو به روی تلویزیون
با انگشت پایش مُدام کانال های تلویزیون را زیر و رو
می کند شاید انگیزه ای پیدا کند تا خودش را بکشد....
من امشب به او پیشنهاد دادم به خودش یک بُمب ببندد و ...
بوووووووووووومب....
بترکد...
لخته های گوشت و خونش را هم یک روز می رویم جمع می کنیم..
فریاد زد سرم که پس چه چیزم را دفن کنند..
گفتم گوش هایت کفایت می کند..
قانع نیست بیشتر از یک جفت گوش می خواهد...
پیشنهاد خودسوزی ام را رد میکند..
توی گوشش می زنم و فریاد می زنم دیگر هیچ وقت هیچ وقت
با من مشورت نکن...
دختره ی بی دست و پا...
به پاهایش نگاه میکند..
بعد به من...
میگم خوب دختره ی بی دست...
در لباس خواب آبی رنگ کهنه ای که رویش ژاکت کهنه تری پوشیده..
با جوراب های ضخیم پشمی که مال پدرش بوده و به او ارث رسیده...
که یک لنگه اش کشش در رفته چین خورده روی ساق پایش افتاده..
با همچین وضعیتی و موهای وز بلند شانه نخورده اش و یقه ای ...
چشمان گود افتاده اش..
تبسم کودکانه اش...
هیچ دلرحمی در من به وجود نمی آورد..
آدم بی دست فقط یک آدم بی دست است..
و در من هیچ احساس ترحمی که بر نمی انگیزد هیچ...
حس تنفرم را بیدار هم می کند...
اگر کمی بیستر آنجا می ماندم..
با آن بوهای بدی که می آمد مسلما خودم میکشتمش...
بیرون میزنم ...
پیاده زیر باران فقط و فقط فکر می کنم به اینکه چرا فکر کردنم نمی اید...
مغزم به شدت لخت شده..لُخت...لُخت...لُخت...
زیاد چیز قشنگی نیست در حالت لُختی...
بیشتر آدم را یاد چیزهای شرم انگیز میاندازد....
چیز با شکوهی نیست...
تاج کهنه ی کاغذی رنگ تولد پانزده سال پیشش هنوز هم همانطور روی سرش است...
و فکر می کند ملکه ای بوده که اشتباهی کوزت شده...
شاید هم سارا کورو...
بی دلیل نیست دستانش مُدام یخ میزند...
هاه....هاه...هاه....
دستانش را در دستانم گرفتم و هاه می کنم...
اما انگار ...
دیگر...
فایده ای ندارد...
خودش را خلاص کرده...
فریاد نمی زنم...
اتفاقی بود که دیر یا زود می افتاد...
آرام لباس هایش را از تنش در می آورم..
اول از جوراب های پدرش شروع می کنم...
بعد لباس هایش...
بدنش یخ و چروکیده است...
انگار نه انگار سنی ندارد
هر کس این بدن را ببیند بیش از پنجاه سال برایش تخمین می زند...
تنها من می دانم بیست و پنج ساله است...
و مسئول غسالخانه ی بهشت زهرا...
خاکش کردیم...
حالا نیست...
بنویسیم از زمانی که نیست...
آنقدر چیزی نبود...
آنقدر چیزی نخواست...
که بعید می دانم الان در بهشت باشد..
حتی اگر خوب هم بوده باشد که نبود...
الان در جهنم دارد جزغاله می شود...
جهنم...
بهشت..
برزخ....
آنجا...
آنجا کجاست....؟
لا مکان...
لا زمان...
بی مقداری هم حدی دارد..
دست از سرم بر دار ای زمان...
دست بر دار نیست...
افتاده روی دور تند...
با قدرت سیصد اسب بخار..
بگذار طعم همین روزهای تکراری را هم درست بچشم..
نه...
نا شکری ست...
بی خیال...
می ترسم کُفر بگویم....
می ترسم...
من از بچگی ترسو بودم...
در تمام عکس هایم نگاهم وحشت زده است...
می ترسیدم از ...
از چه چیز می ترسیدم من...
از ...
چیزی در خاطرم نیست...
ترس از وحشتی که داشتم حافظه ام را به کل پاک کرده...
چشمانم میخارد...
آنقدر میخارد می خارد می خارد که مجبورم پامچال را صدا بزنم تا تویش
فوت کند...
فووووووووووووووووووووووووووووووووت