بابا کر شده..

البته نه خیلی..

یه کمی..

تا حدی که صدای موبایلش که توی جیب شلوارش رو نمی شنوه...

خیلی خفیفه...

خیلی کم هنوز صدای تلویزیونمون ۱۰ تا جا داره تا برسه به ۱۰۰...

بامداد که کلیحال کرده...

اون عاشق صداهای بلنده..

ولی این وسط قضیه ی من و پامچال و بکت فرق میکنه..

بکت میگه من از صدای بلند بدم میاد...

چامسکی هم که تا ۱۰:۳۰ شب میره تو حیاط سیگار میکشه..

۱۲ میاد بالا بدون حرف میره پامچال و بغل میکنه و میخوابه..

بامداد تا صبح کتاب میخونه و من و بکت در سکوت بهم زُل میزنیم..

مثل این تازه عاشقا ..

هنوز تو مرحله ی خجالتیم..

مونده تا به مرحله ی شوریدگی و سپس بیزاری نزدیک بشیم...

دوست دارم زمان و متوقف کنم و تو همین مرحله بمونیم..

این مرحله یک از بهترین مراحل دوست داشتنه..

حیف که به شدت کوتاهه...

این وسط من چطوری بقیه ی مطلب و بنویسم..

وقتی مامان اومده چراغ و خاموش کرده و من با نور کمرنگ چراغ خواب نمیدونم

کدوم حرف کجاست..؟

این وسط دختر عمه م از اصفهان اومده..

انقدر حرف میزنه که من گُه گیجه گرفتم دارم چه غلطی میکنم...

انقدر دوست دارم با یه شتل یا روسری خفه ش کنم..

البته تا صبح..

وای الان هی میخوابه بلند میشه حرف میزنه..

خدا رو شکر چمشاش ضعیفه...

و فکر میکنه من دارم داستان می نویسم..

کم از داستان هم نیست..

همین زندگی های معمولی که داریم..

باز هم رازیانه میخوره...

یعنی میخورم..

نمی تونم بگم واسه چیه..

برین خودتون از عطاری ها بپرسین...

این وسط دختر عمه ی ادم حراف باشد یک ور...

مدام از شما تعریف کند یک ور...

مدام بگوید موهایت چه خوشگل است ..

و از آن ور دست کنی لای موهایت همینطور مو بیاید توی دستت یک ور....

همه چیز اینجا یک وری ست..

دکترها میگویند دل پیچه دارید روی دست راستتان بخوابید..

دست چپم در رفته ..

آنفدر درد میکند که دوست دارم بزارمش لای پنجره محکم در را ببندم...

مامان یک دقیقه یک بار صدا میزند..

بابا چای میخواهد...

دختر عمه خوابش می آید..

من کرم نوشتنم آمده...

و تا قطع نشدن اینترنت به تایپم ادامه می دهم...

راستش فکر میکنم باید تسلیم قضا و قدر شد..

قید نویسندگی..جنگولک بازی را زد و شوهری اختیار کرد از دنیای واقعی...

بچه دار شد..

کهنه شست..

به جوراب های شوهر وصله زد..

بچه ها را مدرسه فرستاد...

صبح ها توی صف شیر رایانه ای ایستاد..

بعد بچه ها را شوهر داد..

بعد نوه ها را حمام برد...

شامپو گلرنگ بر سرشان گذاشت..

بعد یک روزی هم رفت آرام و بی دغدغه توی بهشت زهرا دراز کشید..

بعد هرکی از کنار قبرمان گذشت بگوید آخی...

راحت شد...

خبر ندارند همین ها که میگویند راحت شد همان آدم زیر خاکند ..

ملبس در لباس دیگری..

شب ها فلسفه بافی میکرد..

روزها کلاه و شال گردن میبافت..

این زمستان بدارم برای پامچال شال گردنی می بافم زرشکی..

و برای بامداد کلاهی مشکی..

با چامسکی قهرم..

یعنی قهر نه..

کاری به کار هم نداریم...

این نیمه آشتی..

نیمه قهر..

اما مسالمت آمیز بودن در عین حال را دوست دارم...

بکت میخواهد در وصفم شعر بگوید..

باورم نمی شود..

بکت و شعر...؟

آن هم برای من...

هر چقدر چامسکی بی محلی میکرد..

بکت عجیب دارد مایه می گذارد..

ادامس از توی دهانش در آورد نصف کرد داد نصفش را من بخورم..

باورتان میشود...؟

یعنی انقدر من ا دوست دارد..

فقط وقت هایی که توی دستشویی هستیم آن هم به اصرار من همدیگر را نمی بینیم..

یعنی ما انقدر همدیگر را دوست داریم..

حالا دلتان بسوزد...

بروید معده درد بگیرید..

عُق بزندی..

جوراب های سوراخ بپوشید..

خنده های ما را دیگر نشنوید..

متن های ما را دیگر نخوانید..

کلا بترکید...

از اینکه عجیب روزهای خوبی را از دست دادید..

چامسکی صدا میزنه ...

فکر کنم آب میخواد...

بکت نگام میکنه..

با نگاش میخواد بگه..

یکی رو انتخاب کن..

بهش میگم بهم وقت بده...

بلند میشود..

میرود..

آه بر دلم میگذارد..

و من می مانم...

و شبی تاریک..

با چامسکی که پامچال را تنگ در آغوش گرفته..

و صدای خفر و پفش تا آن دور دست ها می رود..

شب خوش...