لاک آبی آسمانی اش را به ناخونای تازه گرفته شده ش مالید..

رژ قرمز رنگی هم به لباش زد

 و با انگشت از سرخی لبش گرفت و به لوپاش  مالید..

تازه می خواست آرایش کردن و یاد بگیره..

پس خط چمش هم کج و کوله شد...

به مُژه های کوتاهش ریمل زد اونم دو بار...

حالا از دور که نگاش می کنی شبیه

عروسک چینی هاست..

با این تفاوت که عروسک چینی ها زمین بخورن می شکنن ولی این دختر

بعید میدونم زمین بخوره حتی ترک هم بر داره چه برسه به شکستن..

مانتوی تنگش و پوشید...

توی سینه بندش پنبه گذاشت که بزرگتر جلوه کنه..

موهاش و با یه کش پف پفکی بالای سرش جمع کرد و شال قرمزش م سرش کرد..

حالا میخواست بره بیرون...

این ترکیب رنگ...

ادم و یاد طاووس های در حال انقراض مینداخت..

کلا آدم و یاد خیلی چیزا مینداخت..

راستش من هر وقت می بینمش باد زیر لیوانی میوفتم...

چون به نظرم زیر لیوانی های بی خود و بی مزه ترین چیزهای روی زمینن..

البته نعلبکی ها رو فاکتور می گیرم..

نعلبکی ها اصیل ترند و وجودشون حتما لازم بوده...

هر چی نباشه گاهی جای لیوان و هم بازی می کردن..

خلاصه رفت بیرون ...

نمیدونم چی کار کرد..

البته می دونم...

ولی نمی خوام بگم..

میترسم به دخترایی که شال قرمز سرشون می کنن بر بخوره..

شما موافق نیستین..؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بکت نیستشا...

رفته ...

هنوز نیومده..

حوصله شم ندارم..

ترجیح میدم هر جا هست بمونه..

از دور براش کلی ماچ می فرستم و براش آرزوی موفقیت می کنم..

فکر کنم اینطوری خیلی بهتره..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آروزهای ته نشین شده توی لیوان شیر کاکائوی نیمه ولرم ...

بدون بخار...

بدون شکر...

دکتر گفته شکر استفاده نکن..

لثه هات از بین می رود..

کدام احمقی شیر کاکائو بدون شکر می خوره..؟

ایستاده اون گوشه..

پامچال ...

نگاه که می کنه فکر می کنم همه چیز را می دونه..

چشم از چشم هاش می گیرم و فکر می کنم ما همگی در داستان آدم های

دور و برمان خط های کج و ماوجی هستیم که پُر از غلط دیکته ای ست...

بدون لاک غلط گیر ..

با کلی خط خطی های زیاد و کثیفی کاغذ..

نه همه ی ما..

بیشتر ما ..

باید صفحات خودمان را از ان جایی که شروع می شود همه چیز به غلط شدن...

یکجوری یواشکی بکنیم...

که کسی نفهمد..

اشغال هایش را هم بریزیم توی رودخانه آب ببرد...

چاره ی دیگری نیست..

باید سریع جلوی اتفاقات بد را گرفت...

ـــــــــــــــــــ

آب رودخانه بالا آمده..

دارند دیوارش را بلند تر می کنند..

حتما می خواهد سیل بیاید مثل بیست سال قبل..

اخ چقدر دوست دارم سیل بیاید من را با خودش ببرد..

مرگ با شکوهی می شود..

میگویند یک روز اب آمد و بُردش..

بعد آدم جسدش هم پیدا نشود..

آنوقت آدم یکجایی به گل بنشیند ..

بعد نام و نشانش را عوض کند..

در نهایت گمنامی زندگی جدیدی را شروع کند...

سعی کند این بار بیشتر خطر کند..

این بار بیشتر اشک بریزد..

این بار کمتر بترسد..

نمی شود ..

نمی شود که بشود..

نمی شود آدمی ماهیتش را عوض کند..

مثل کنه چسبیده ول کن نیست..

این ماهیت عوضی لامصبی که داریم و به شدت بوی نا میدهد..

نمی شود عوض شد..

نمی شود رنگ تازه ای به خود پاشید..

باید در همان رنگ بی رنگی خودمان سر به زیر مودب..

تا پایان بمانیم..

باورمان نمی کنند..

همین حالا هم باور پذیر نیستیم...

بدنمان زار می زند که این روح مصنوعی ست..

مگر می شود جای گل واقعی را با گل مصنوعی عوض کرد..

یک جای کار می لنگد..

و آن از عطر جدیدی ست که این روزها استفاده می کنم..

بوی خاک می دهد با کلی کاه گل..

بوی عود بدهم و در ویترین مغازه ی چوبی آفریقایی در حال دعا بایستم

خیلی بهتر است تا اینکه مُدام در خودم فرو روم..

و هر روز همه چیز را بریزم بیرون و دوباره جمع کنم..

خیلی از جاهای خودم را گُم کرده ام..

شاید اشتباهی توی سطل آغال انداخته ام خودم را و روحم

مثل همیشه بی خبر است..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برف ....!