فرقی می کنه مگه...

اینگه فروید راست میگه یا اشپیتز...؟

اینکه آدم تو سه سالگی دستگاه تناسلیش براش جذاب تره یا مسئله ی هولناکی

به اسم مرگ..

فروید من با تو هم عقیده م ...

با اینکه یادم نمیاد توی سه سالگیم داشتم چه غلطی می کردم..

ولی مطمئنم به مرگ هم فکر نمی کردم...

پس اشپیتز جان یک هیچ به نفع فروید..

شرمنده می دونم که ممکنه حق با تو هم باشه..

اما من و فروید یه روابط پشت پرده ای هم داریم که باعث می شه نتونم

پشتشو خالی کنم...

آره داداش من..

مسئله خیلی خفن تر از این حرفاست..

راستش من توی هفت سالگی با قضیه ی مرگ نه خیلی جدی ولی تا حدودی اشنا شدم..

دیگه نمی دونم چرا از اون موقع تا حالا این قضیه ول کن من نیست..

از هفت سالگی به بعد رای دادگاه به نفع اشپیتز است..

پس ما هم تغییر عقیده می دهیم..

با اینکه فروید همچنان در قلبمان نفر اول است..

نفر اول بودن به چیست..؟

اصلا این نفر اول را چه کسی انتخاب می کند و بعد آرام دستش را می گیرد

می اورد کنج قفس دلش می گوید بیا همین جا بتمرگ..

گُه اضافه نخوری جایی بری ها..

بعد یهویی پر می زند می رود به گُه خوری می افتد..

هی از ما نصیحت..

از او انکار و فصیحت..

فُحش نمی دهد اما حرف هایش از فُحش کم تر نیست..

غلظتش همپاست ولی در طعم کمی شوری خوبی دارد که آدم را یاد کرانچی های

چیتوز می اندازد..

بعید نیست..

این روزها هیچ چیز بعید نیست..

فقط من را یک جایی آن گوشه موشه های دل زهوار در رفته ات جا بده..

جای زیادی نمی گیرم..

یعنی قول می دهم خودم را انقدرکوچک و مِچاله کنم بلکه در جامدادی ت جا شوم..

نه..

حالا که فکر می کنم می بینم خوابیدن میان کلی خودکار و خط کش و پاک کن

به درد عمه ات میخوره..

من ترجیح می دم برم کنار خیابون وایسم و هر تاکسی که اومد اسم همون جایی

که وایسادم و بگم..

مثلا اگه زیر پل سیدخندانم بگم پل سید خندان...

اگه انقلابم بگم انقلاب..

اگه هفت تیرم بگم دربست هفت تیر..

اینطوری بهتره..

هر چی فکرش و می کنم می بینم تو دیگه اون آدم سابق نیستی ..

و من هم ...

آدم ها رنگ می بازند بر دایره ی هستی..

قل قل می خورند تا از ور دیگر جهان سفر بخورند بریزند بیرون..

زیادی تند نروید و گرنه زودتر از منظومه ی شمسی به بیرون پرتاب میشوید..

آخ گفتم منظومه ی شمسی..

این روزها تنها چیزی که من را به زندگی کردن وا می دارد همین منظومه ی

شمسی ست..

تازگی ها بد جور عاشق عطارد شده ایم هر چند اظهارات تمایلی از جانب بهرام

همچنان مخابره می شود..

حالا باید کمی سبک سنگین کنیم ببینیم کدام یکی به ما بیشتر می خورد..

ـــــــــــــــــــ

هیچ آدمی از برای رضای خدا با من برخورد نمی کند..

اگر هم بر خورد کند خیلی سریع بلند می شود..

لباس هایش را می تکاند ...

و قبل از انکه خُرده استخوان های شکسته ام را از روی زمین جمع کند ...

آرام آرم در پس زمین محو می شود..

پس زمینه آبی ست با گل های نارنجی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها واژه ای مُدام مرا درگیر خودش کرده..

آن هم اگزجره است..

این اگزجره دیگر چیست..

من که سر در نمی آورم..

تو اگر چیزی دستگیرت شد ...

بنویس روی کاغذ بگذار زیر اهن رباهای روی یخچال..

تازگی ها کاغذ بازی می کنیم با چامسکی..

نه من حوصله اش را دارم..

نه او...

نه من او را دوست دارم..

نه او..

این همزمانی دوست نداشتن ها اتفاق خوبی ست..

به فال نیک میگیرمش و برای این روزهای

راکد نچسب لزج برای خودمان مهمانی می گیریم..

به صرف کلی صدف و حلزون هایی که خوب جوشیده نشده..

شب از دل درد نمی خوابیم..

و تا صبح زیر پتو می گوزیم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فکر کنم زیادی حرف زدم..

پس فعلا..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا کجاست..

همین جا که آبی نیلی رنگ است..

و مُدام بوی اسانس توت فرنگی از بخورهای نصب شده از دیوارش بیرون می زند..

روی زمین روکشی است از شکلات و سقفش خامه ایست..

وقتی در یک نقطه بایستی و رو به رویت را ببینی تا دور دست ها

یکی در میان آب نبات های سُرخ و سفیدی چیده شده..

که می گویند اگر تا ته بخوریش آدامس میشه...

حالا ما شروع به لیس زدن اولین ابنبات چوبی کرده ایم..

اگر تمام آبنبات ها را لیس بزنی..

وارد مرحله ی دو می شوی با هزار امتیاز..

آنجا باید تا صبح یک ظرف بستنی بزرگ را بخوری تا به مروارید ته ظرف دست پیدا کنی...

از آنجا وارد مراحل بعدی می شوی..

که من دیگه لو نمیدم..

نویسنده که نشدیم..

بازیگرم که نشدیم..

حداقل طراح بازی های کامپیوتری بشیم که دلمون نشکنه دیگه..

والا..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب به خیر..