تاب خوران و گیج و منگ از چرخ و فلک هستی پیاده می شوی...


هنوز دل آشوبه ای...هنوز فکر می کنی آن بالایی...زمین دور تر از آن چیزی ست که تو فکرش را می

کنی...


در پی آسمانی...


آسمانی که آبی نیست و بادی که می وزد و قطرات بارانی که ریز ریز روی شانه های خمیده ات میریزد...


باور نمی کنی  زمین را هنوز ...


باور نمی کنی پاهایت مصنوعی نیست و این کفش های کتانی که به نیمه ی


عمرشان رسیده و بندهایی که روی زمین است حقیقت دارد...


هیچ چیز حقیقی نیست...


نه این متن...


نه این زمین...


نه آن آسمان کبود...


تنها چیزی که حقیقت دارد همین کفش های کتانی ست و لامپ کم مصرفی که اطاق را


در این روز نیمه ابری روشن نگاه داشته...


ما بقی همه هیچ است...


هیچ...


هیچ...


هیچ...