دردی و درمان نیز هم....
کجایی...؟
روی زمین ایستاده ای ...
فقط...
فقط همین..
ایستاده ای و مشغول کارهای حقیر روزانه ای..؟
خوردن...خوابیدن...گوزیدن...
رنگ آسمان خاکستری ست...
تو بگو همان فیلی دوست داشتنی...
یکی ایستاده اینجا...
هنوز توی گوش من صدایش به وضوح شنیده میشود...
من آدم محکمی نیستم...
من آدم قابل اعتمادی نیستم...
من اصلا میدانی چیست...؟
من نه آدمم...
نه خوب...
من چهره ی ورم کرده ی دردی هستم که هیچکس مبتلایش نیست...
نه شبیه دندان درد است..
نه شبیه دل پیچه و سردرد...
از آن دردهای مشترک هم نیستم...
یک درد خاص...
جایش هم نزدیکی نوک انگشتانم است...
گاهی شب ها از درد میپرم..
فکر میکنم انگشتهای پایم را بریده اند و هفت کوتوله ی وحشی
مشغول خوردن خون های روی ملافه اند...
فیلم جنایی این روزها ندیده ام..
فیلم احساسی هم که روی من تاثیر نمی گذارد و گرنه تا به حال باید
دو شکم زاییده بودم..
کلا زایش در قاموس ما نیست..
زایش مال آدم های بزرگ است...
من آنقدر کوچک هستم هنوز که شب ها تا انگشت توی دماغم نکنم
خوابم نمیبرد...
من انقدر ضعیفم که در زایش اول دنیا را ترک خواهم کرد...
بچه ی بی مادر...
مادر بی بچه...
پدر بد اخلاق...
مادر شوهری که بالای سرت ایستاده و تو را به ضعف محکوم می کند...
پدری مستاصل...
نگران...
شیری که از سینه نمی چکد و نوزادی که از گشنگی تاب نمی آورد...
همه چیز فرو رفته در مهی سنگین...
صدای گریه ی نوزادی در دل شب...
و مادری که قطره ای شیر از پستانش نمی چکد...
همین میشود که نوزاد از گشنگی می میرد...
و مادر جنون میگیرد و دل به صحرا میزند...
رها میشود..
از قید دردهایی که او را دنبال میکنند...
میدود...
میرود..
و در آخر هم میمیرد...
خیلی زود تر از آنچه که فکرش را بکنی...
بی آرزو...
بی دغدغه...
بی منت...
شب ها دوباره صبح میشوند..
و صبح ها هم...
اما کسی قصه ی مادر پُر غصه ی ما را در دل شبی سرد به خاطرش نمیسپارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبت به خیر...
با کلی معذرت...