داستانی در کار نیست...

خودت با دست های خودت...

و همه چیز یهو بهم می ریزد...

کنار خیابان شریعتی نزدیک دارینوش...

خیلی نزدیک آنقدر که با زیر چشم می توانی ویترین کتاب فروشی را ببینی..

و حرکت سریع آب در جوب...

این یک تکه از خیابان شریعتی...

تا سینما فرهنگ و امتدادش را تا خانه ی جوان را می پرستم...

و این یک ژست یا یک پز نیست...

یک اتفاق دلی ست...

یک اتفاقی که خیلی وقت ها احساس میکنم در گذشته من در این پیاده رو ....

با کسی..چیزی...جایی..قراری داشته ام...

و دستانم در دستان کسی بوده که نمیدانم کیست...

ولی میدانم به شدت دوستش میدارم..

و او کسی نیست جز کودکی هایم...

کودکی فراموش نشده ی چسبیده به ذهنی مشوش...

آره...

خودشه...

من پنج ساله ایستاده کنار سینما فرهنگ..

باد در موهای لخت و مشکی اش می پیچد و چتری هایش را از پیشانی اش کنار میزند...

همان دامن محبوب دوران کودکی ام به پایم هست...

خوب به یاد دارم...چهار خانه ی مشکی و قرمز رنگی بود با پیلیسه های زیاد..

زیاد بلند نبود ...با جوراب شلواری سفید بافتنی و کفش سفید رنگ...

کاپشنم قرمز بود و اینکه با پدر بودم یا مادر یادم نیست...

تازه پدر پیکان خریده بود و خانه ی مان نزدیک خیابان خرمشهر بود...

آمده بودیم سینما فیلم ببینیم...

اسم فیلم یادم نیست..

شاید اصلا فیلمی ندیدیم چون بلیطش تمام شده بود..

نه ....

فیلم دیدیم....

بهترین بابای دنیا بود...

این خاطره..

امروز در این لحظه ...

اینجا چه می کند..؟

من...عاشق گذشته ام هستم...

آنقدر زیاد که از پا گذاشتن به حال و آینده هراس دارم...

گذشته خیلی امن تر بود...

خیلی خیلی..

نفهم بودم و همین نفهمی کمک می کرد که نفهمی...

نفهمی چیز خوبی ست...

خیلی خیلی..

حالا که کمی بالغ شده و میفهمیم شب ها سر درد می گیریم...

از فکر جنگ جهانی سوم...

و دنیایی که میرود به نابودی برسد...

تو قول داده بودی مرا به مریخ برسانی..

هیچ یادت هست...

دستانم در دستانت بود...

و همین باعث دلگرمی ام بود...

الان ...در جایی گیر کرده ام...

و شب ها ارواح مزاحم و خبیث در پی به دست آوردن جسمم هستند...

من در تلاشی نا امیدانه مجبور به حفظ این جسم خاکی هستم...

دیگر زورم نمیرسد...

و می ترسم این روزها آدم دیگری سر از این جسم در بیاورد..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هوا ابری..

بارانی...

و سرد است..

و من میخواهم بعد  از تمام شدن این متن احساس خوبی داشته باشی...

چه کار کنم...

از کدام خاطره برایت بگویم...

تا کامت شیرین شود...

اصلا دوست داری کدام خاطره ی مشترکمان را بنویسم..

اصلا ببینم اگر بنویسم خوشحال میشوی...؟

خوب خوشحالی نسبی ست..

درست مثل حال و روز آدم ها..

از آنجایی که نمیدانم این متن را چه وقت و کی میخوانی..

و اصلا موقع خواندنش حال درستی داری یا نه...

نوشتن خاطره ی مشترکمان باشد برای یک روز آفتابی تر...

نظرت چیست....؟

موافقی نه...؟

ــــــــــــــــــــــــــــ

خدا کند هیچ وقت آفتاب نزند....