خوب...گمونم حالا وقتشه...
بپر...
نترس...
من اینجام...
همین سه تا کلمه ی ناقابل باعث شد
تا بپرد....
پرید و او نگرفتش...
و خون از زاونوی سمت راستش بیرون زد...
باور نمیکنی...
من هنوز جوراب شلواری سفیدش را که سر زانویش هم گلی ست
هم خونی را دارم...
افتاده بود توی یک باغچه ی پُر از گل و شُل...
از آن روز تا به حال چرات پریدن را از دست داده...
تو بگو حتی از همین روی صندلی هم بپر نمی پرد...
میترسد...
از پریدن...
شنا کردن در استخر..
بوی کلر..
بوی چیپس و بیسکوئیت ساقه طلایی..
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
از کودکی از نزدیک شدن به آدم ها ی می ترسیدم...
هر نوع نزدیکی با خودش یک اتفاق شوم می آورد..
یا طرف می مُرد...
یا گُم می شد...
یا می رفت و دیگر پیدا نمی شد..
یا اصلا همین نزدیکی ها می ماند و حرصت را در می آورد...
هیچ کدامشان را دوست ندارم...
این ها بدترین حالت هایی ست که می شود برای گربه ی دو ماهه ای که
تصادف کرده و می میرد تصور کرد...
حالا شما هی می گویید تصور...
من میگویم...توحش...
او هم می گوید تنفر...
رابطه ی نزدیکی میان کلماتی که ما به اشتباه آنها را در جایی کاملا نا مناسب
استفاده می کنیم...
در بهترین حالت شاید کله پاچه جایش را با پیتزا مخلوط عوض کند...
و در بدترین حالت...مثلا...شاید یک تنفر عمیق به عشق تعبیر شود...
زندگی دقیقا دفتری ست شاعرانه...
پُر از کنابات و علامات و اشارات...
استعاره های عمیقی که خودمان هم در میمانیم از کجا شکل می گیرند...
رشد می کنند و به ایجاز و ایهام میرسند...
نه...
باورش مشکل است...
یا ما این شعر ها را بد می خوانیم...
یا در ترجمه اش مشکل داریم..
یا در ابتدا شاعر از قصد و غرض خواسته با ما شوخی کند
که این از همه بدتر است...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پامچال وایساده کنار شوفاژ دیوان حافظ دستشه داره حفظ می کنه...
میگه میخوام برم تو برنامه ی چکامه (برنامه ای که هر شب از ساعت ۱۰ تا ۱۱ از شبکه ی
آموزش پخش میشه و در برنامه شرکت کننده ها مشاعره می کنند)
شرکت کنم...
هنوز چهار سالشه و بدون آبنبات توی تخت خوابش نمیره..
اما گیر داده میخوام برم مسابقه مشاعره کنم...
آخه مشکلش اینجاست که نمیتونه شعر حفظ کنه...
اگرم حفظ کنه خیلی درهم و قاطی پاطی ...
حالا که کنار شوفاژ جاش خوبه و مُدام نمیگه میخوام برم از درخت آویزون شم...
بامداد خیلی وقته ساکته...
داره اخلاقش شبیه چامسکی میشه..
دوست ندارم...
نمی خواستم این شکلی شه...
اما انگار نتونست مقاومت کنه..
هر چند هنوز شب ها جاش و خیس می کنه..
و خیلی وقتا موهای پامچال و میکشه ...
اما مشکل خاصی باهاش ندارم...
چامسکی هم که شبا میره صبحا میاد....
نمی پرسم...کجا میری...چرا میری...؟
همین که نمی پرسم..
همین که دیگه هیچ دیالوگی بینمون برقرار نمی شه...
همین که صبح ها قبل از اینکه بگه چایی...
چایی ش حاضر آماده ست...
همین که لباساش همیشه اتو کشیده و تمیز توی کُمده..
اینا یعنی اینکه هی...
جناب چامسکی من از تو متنفرم...
و دوست ندارم باهات حرف بزنم...
نمیدونم شاید روشم اشتباست...
اما من این روش و دوست دارم...
باش...اما دوست نداشته باش...
باش ...اما نباش...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پُل آستر....کشف جدید این چند روزه ی ماست....
البته گراهام گرین را هم اضافه کنیم...
واقعا هر نویسنده ای با خودش جهانی داره...
یکی رنگیه...یکی سیاه و سفیده...یکی برفک داره...
یکی مشکله..یکی آسونه..
نمیدونم در مورد پل آستر چی بگم...
چون هنوز یه کتاب ازش خوندم و زوده واسه گفتن...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزها میگذرن مثل برق و باد...
شاید تنها کاری که ازمون بر میاد اینکه جای فعل و فاعل و عوض کنیم..
تا یه کم زمان کش بیاد...
مثلا : رفت ٬ من ٬ به کتابخانه...آنجا خواند کلی کتاب های جذاب...
پیشنهاد می کنم به شما...کتابخانه رفت و اوقات خود را بیهوده تلف نکرد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به خیر بگذره شبتون...
وبلاگ دیگرمان هم با شمایلی کاملا تازه به روز شد:
http://sharjerezehn.persianblog.ir/