1388 بیگانه
شاید اسمی که برای متن انتخاب کردم بی تاثیر از حال و هوی رمان کامو نباشه...
ولی دیروز صبح ساعت ۶ وقتی با صدای گریه ی مامانم از خواب پریدم ٬ احساس کردم
چقدر به مورسو شخصیت اصلی داستان نزدیکم....
خوب ساعت ۶ صبح بود ....
مامانم گریه میکرد...
برای برادرش که پارسال زنده بود ٬ اما امسال دیگه زنده نیست...
و من چون خیلی خسته بودم ٬بالش یا متکامو گذاشتم رو گوشامو دوباره خوابیدم...
خوب من خیلی خسته بودم...
و اون موقع صبح حال اینکه از جام پاشم و شونه های مامانمو نوازش کنم و نداشتم...
ولی ساعت ۱۰ که از خواب پا شدم شونه هاشو بوسیدم....
بهش گفتم که صدای گریه شو شنیدم ...
همین کافی بود...! نبود؟
اما خواهرم به این عکس العمل من میگه بی تفاوتی...
میگه تو اصلا به مامان و بابا توجه نمیکنی...
خوب خواهرم ۲ سال ازدواج کرده با امسال میشه ۳ سال....
و من موندم و بابا و مامان...
بخواید دقیقتر نگاه کنید من مامان جفتشونم....!
من خیلی زود مامان ۲ تا بچه ی بزرگتر از خودم شدم...
اوایل که خواهرم ازدواج کرده بود سخترین کار٬ بر قرار کردن تعادل محبتی بین مامان و بابا بود...
خوب تا حدودی بر قرار شد...! تا حدودی...!
و الان دلم فقط یه کیسه ی خواب میخواد با یه کلبه ی کوچولوی نم خورده از بارون و بوی علف و
چوب و پهن گاو گوسفند و.....
بدون تلفن و موبایل و ....هر چیزی که تو رو از بیگانه شدن دور میکنه...
و فقط تا ۱۳ روز عید و تنها فقط بخوابم....بخونم....بنویسم....
و دیگه نگران این نباشم که مامانم صبح ساعت ۷ بیدارم کنه برم نون بربری بخرم...
به زور پاشم برم عید دیدنی....
از مهمونا پذیرایی کنم.....
در کل بگی نگی میخوام یه کم بیگانه بودن و تجربه کنم....
هی نگران این نباشم که کسی از دستم ناراحت شده یا نه...
راحت تر بگم به درک ...به جهنم....
کمی پامو از روی زمین بلند کنم....
کاش بزرگ نمیشدم...
کاش بزرگ نمیشدیم....
بچه که بودیم سر و دست میشکوندیم برای خوردن یه شکلات با مغز فندق که مامان توی آخرین
کابینت ٬ قایمش کرده بود....
اما امروز وقتی خاله سیمین عین همون شکلات و جلوم گرفت خیلی سرد گفتم جوش میزنم ...
هر چه بزرگتر میشیم....
بیگانه تر میشیم....
با خودمون...
با اطرافمون....
در هر صورت بی خیالش....
من تا آخر ۱۳ یا میزبانم یا میمان یا مسافر یزد....شاید هم زنجان....
و همچنان کارها و اتفاقات از روی جبر پیش خواهد رفت...
گور بابای بیگانه....
راستی سال جدید مبارک ...
حالا یه کم حافظ برای تغییر ذائقه:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جانانه ی عشقست چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده ها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت
نه من از پرده ی تقوی بدر افتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت....
فکر کنم معنای شعر واضح بود ....
پس خودتون و اطرافیانتون رو بدون اینکه بدونین چی کارن دریابید....