هم زنده می کنی...

هم می میرانی...

هم رها می کنی...

هم زندانی...

هم می بخشی...

هم کینه میورزی...

هم دارا می کنی...

هم ندار...

هم دوست می داری...

هم دوست نمی داری...

هم می خوای...

هم نمی خواهی...

هم ....

می شود مگر این همه ....هم متناقض در کنار هم...

رها نمی کند این افکر مغز آشوب زده ی ما را ...

سونامی ..زلزله...آتشفشان...

میگوید درد داری...

می گویم دارم...

می گوید چقدر...؟

می گویم زیاد...

می گوید برو

می گویم همین...؟

می گوید خودت از اول میدانستی که کار بیشتری از دست ما بر نمی آمد...

ــــــــــــــ هه زکی...داستان این هفته به روایت شائو لین ــــــــــــــــــــ

نکن...

میگم نکن دیگه...

نشته با پر کلاغ هی می کنه تو دماغم...

چامسکی رو میگما...

عجیبه این آدم...

و عجیب تر اینکه من هنوز دلم نیومده از این خونه پرتش کنم بیرون...

بامداد خیلی دوستش داره...

و گرنه پامچال با شکلات تلخاش خوشه...

اینجا می مونه یه کم علاقه ی نا عاقلانه ی تاریخ مصرف گذشته ی من به این آدم..

و کمی وابستگی عاطفی از جانب بامداد ...

و گرنه می گم که پامچال الان ومین بسته ی شکلاتش رو هم تموم کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــ

چیز قابل داری نیست علاقه...

تا دلت بخواهد در جمعه بازارها یافت می شود به کرات...

در دستبندهای چوبی و ملحفه های نم دار...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما رسیده بودیم بهم...

امشب می خواهم همه چیز را تعریف کنم..

تو آمدی...

همه چیز خراب شد...

حالا او دیگر همبازی جدیدتری برای خودش پیدا کرده...

چون بازی های من دیگر تکراری ست..

شاید هم اسباب بازی های کم بود...

و گرنه چه دلیلی داشت دخترکی با عروسک پارچه ای در بغل را شبی سرد

کنار اتوبان همت جا گذاشتن...

بی آنکه آب اشک و دماغش را که در هم بود و غیر قابل تفکیک را ندید...

برایش از دور دست تکان داد و نیش خند زنان سواربر پرادوی مشکی رنگ

از محل حادثه گریخت...

نه این انصاف نیست..

به این می گویند بازی نا برابر..نا جوانمردانه..این خود نامردی ست...

این عین تحقیر است...و من هنوز آبنبات توت فرنگی منتهی شده به آدامسم را

میجوم...

رها کن..

حالا دیگر رهایم کن...

بگذار کمی پرواز کنم...

سخت است...

همه چیز اولش سخت است...

اما حالا نوبت من است...

ببین من هم می توانم تو را در شبی سرد با آب دماغ آویزان شده کنار اتوبان تنها بگذارم..

بگذارمت تنها...

تنهای تنها...

کنار بزرگراه..

خوب نمی خواهی دیگر...

آفرین پسر خوب پس حالا که حرف گوش کن شدی می تونی بری بخوابی...

راستی قول بده دیگه پامچال و اذیت نکنی..

ـــــــــــــــــــــــــــــ برای رد گُم کنی ...این متن تکه از یادداشت های نصیحت طلبانه ی

من خطاب به بامداد است تا دیگر موهای پامچال را نکشد............................

خوب خیلی خر هستید اگر باور کنید.......خیلی خر تر هستید اگر باور نکنیدـــــــــــــــــــ

بسته دیگه واسه امشب..

چشام درد گرفت...

شب..صبح..ظهر...عصرتون به خیر...