زیر بغلم بو میده...

مهمه...؟

چرا...؟

برای آدمی که نشسته روی یه تپه ی ماسه ای با دونه های قرمز...

و ابر بالای سرش سبزه...

و دریای رو به روش بنفشه...

کی گفته چی عجیبه چی عجیب نیست...

همین حضور تو از همه عجیب تره...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی دوست داشتم اسم متن امشب و میذاشتم صندلی گهواره ای...

به دو علت..

اما باشه واسه یه روز دیگه...

فعلا پسرک محبوب راه راه پوش سیز و سفید ما دارد به گلدان شکسته ی عشقمان

با آبپاش سوراخ آب میدهد...

با ان شلوار جین و کفش....

همینه ...

خوب همینه که هسته ی گیلاسی که چهار ساله کاشتیم نه رشد میکنه

نه قد میکشه...

راستش اصلا جوونه هم نزده..

این برگای سبزی هم که میبینی مال هسته خرماهای باباست که هر شب عادت داره

مثل بذر بپاشه توی گلدونه ما...

صدای مامان هم در اومده اما بابا عحیب به انداختن هسته ی خرما

پای هر گلدونی علاقه داره...

بابا علایق دیگه ای هم داره...

مثلا عاشق شکلاته...

عاشق پرسیدن سئوالای بی ربط توی جاهای بی ربطه...

یا یه عادت بدش اینکه توی خیابون دنبال سر تاکسی ها ی مسافر کش حرکت می کنه...

مثل تاکسی ها با هر تُرمزشون می ایسته و صدای بوق ماشینای پشت سر و با زدن

بوق واسه تاکسی جلویی در می کنه..

من احساس می کنم بابا چون عاشق بوق زدنه این کار و می کنه...

همین پشت سر تاکسی رفتن و بوق زدن...

این وسط میمونه اعصاب درب و داغونه این روزهای من...

من و این روزهای .....

(نفس عیمقی کشد...یعنی همین الان کشیدم و نگاه می کنم به لیوان چای داغم...

یا ماگ چای داغم که خالم واسم از مشهد سوغاتی اوورده و دیشب

کشف کردم وقتی توش آب داغ بریزی رنگ لیوانه عوض میشه...

درست مثل لیوانای قدیم کافه کافکا...)

دیگه هیچی لذت بخش نیست...

همین کافه نشینی...همین دیدن تئاتر...همین نمایشنامه خوانی که ........

آخ لیلی....لیلی...

تا چهار هفته ی دیگه لیلی ام...

بعد می شم جورج...

بعد شاید اگه گیر سرخ پوستا بیوفتم اسمم و بذارن ان چوچک..

یا در بهترین حالت سیاه دندان...

تقصیر من نیست..

تقصیر جان فورده...

و گرنه من و سرخ پوستا هیچ ربطی بهم نداریم..

تنها ربطی که داریم اینکه من عاشق موهای بافته شدشون....

دامناشون و چکمه هاشونم...

حالا چه فرقی میکنه موهای سرشون بوی روغن بوفالو بده..

کلا سرخ پوستا آدمای عجیبی ان..

و عجیب تر اینکه من خود یه روز سرخ پوست بودم...

حالا داستانش مفصله بعدا واستون تعریف می کنم..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پامچال خوابیده ..کله شو کرده زیر متکا...

پاهاش و جمع کرده تو شیکمش...

از سرما کز کرده...

پتو که می کشم روش پس میزنه...

تب داره...

بعد لرز می کنه...

بعد من دوباره پتو می کشم روش و بعد...

بامداد میگه چرا ما رو افسرده کردی...؟

میگم تقصیر من نیست...

میگه چرا...تقصیر توئه...

دیگه ما رو پارک نمیبری..دیگه واسمون داستانای با مزه تعریف نمی کنی...

ما رو دو ست نداری...

دیگه واسمون ماکارونی نمی پزی...

تا میاد بگه دیگه ...

بهش می گم حق با توئه...

مورچه های توی دستشویی رو یادته...

اگه قول بدی ۱۰ تا مورچه رو از غرق شدن نجات بدی

توی قوطی کبریت واسم بیاری قول میدم همون آدم سابق بشم...

بامداد دمپایی گنده های چامسکی پاشه...

با همون دمپایی میره تو دستشویی و تا صبح بیرون نمیاد...

تو این مدت من با چامسکی نشستم و صحبت می کنیم...

میگه روانپزشک...

می گم برای چی...؟

میگه قبل از خودکشی کامل بهتره یه دکتر ببینتت...

میگم دیوونه...خودکشی چیه...

من حاملم...

جا میخوره....باور نمیکنه....

بلند میشه شروع به قدم زدن میکنه...

و بعد از چند دقیقه میگه...

تمومش کن...

خودت یه طوری ...مثل دفعه های پیش...

جال جر و بحث ندارم..

من بچه میخوام و چامسکی هم هیچ غلطی نمی تونه بکنه...

داد میزنه...لیوان چایی شو پرت میکنه رو زمین..

پامچال داره گریه میکنه...

و بامداد از دستشویی میاد بیرون و جسد ۱۰ تا مورچه رو میریزه رو دامنم...

 و من

اگه گریه نکنم چی کار کنم....

ـــــــــــــــــــــــــ            ـــــــــــــــــــــــــــــ                 ــــــــــــــــــــــــــــــــــ


                   ((((((                )))))))                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ