خوب .. میدونی...راستش...من...
اینجا...بوی خیلی خوبی میاد...
همین جایی که من نشستم...
یه جور بوی عجیب باور نکردنی...
چشمام و بستم و فقط بو می کنم...
دارم فکر می کنم نا بیناها چه طوری با خودشون..
دنیاشون و آدمای دور و برشون کنار میان...
سخته...
خیلی سخته...
وقتی دریچه ی احساساتت رو با یه دستمال کهنه ی بو گندوی
کنار سینک ظرفشویی مسدود کنی...
بعد اولش هیچی حس نمی کنی...
اول گرمت می شه...
بعد کم کم شروع به یخ زدن می کنی..
بعد مجبور میشی دنبال کهنه پارچه بگردی تا از تو سوراخ درش بیاری..
اما انقدر از نور فاصله داشتی که چشمات دیگه جایی رو نمی بینه...
مثل یه آدم کور توی جعبه ی تنهایی ت مجبوری ادای کرک ابریشم رو در بیاری...
انقدر می چرخی و دو خودت پیله درست می کنی که باورت نمیشه یه روز
شاید تبدیل به پروانه بشی..
چون کسی نیست که به موقع به دادت برسه و از توی جعبه درت بیاره..
همینطوری اون تو می مونی..
می مونی تا یه روز یه پیله ی خشک شده ی کپک زده رو آتیش نشانی
پیدا می کنه و بعد با عزت و احترام میذارتش توی موزه ی حیات وحش..
من یه پروانه ی وحشی آفریقایی م که ....
که...
که...
نه...
من یه کرم ابریشم وحشی آفریقایی م که داره دور خودش پیله درست می کنه...
و تو ...
چرا تو نمی خوای نقش آتیش نشان و بازی کنی...
قبول ... تو بازیگر خوبی نیستی اما اگه بیای ما در کنار هم می تونیم.
می تونیم حتی اسکار و هم بگیریم...
نمیای...
نمی خوای...
آتیش نشان نمی شی...
ترجیح میدی تو هم یه کرم نر مغرور و خودخواه باشی...
تو هم پیله درست کن..
شای بهتر باشه تو نقش کرم وبازی کنی و من نقش آتش نشان و...
هان...؟
اینطوری جذاب تر نیست...
آهای...
مخاطب خیالی شب های بدون کیک بدون بستنی بدون چای...
مخاطب خسته ی پیر و چروکیده..
کجایی تو...
کجا میشه پیدات کرد...
پس چرا این روزها همه ی بوی تو رو میدن...
تو نفوذ کردی توی همه ی مردم...
تو تقسیم شدی...
یه تقشیم سلولی بدون نقص در بدن آدمای دور و برم..
من می ترسم...
از خودم...
از لیلی...
از تو بیشتر وقتی که کنارمی...
و من اونقدر دست پاچه هستم که فراموش می کنم تو یه کرم کوچولوی موذی بیشتر نیستی...
آره...
تو یه کرم کوچولوی موذی سیاهی با خالای قرمز رنگ روی دوشت...
و من یه لیوان بی دسته ی آب خوری دوران دبستانم...
از اون هایی که پیچ پیچی بود و باید پیچاش و باز می کردی تا به لیوان
تبدیل بشه..
می دونم تو همیشه با دست آب خوردی...
و هیچ وقت فرصت نشد از من استفاده کنی..
من اونقدر خستم که میتونم از اینجا تا آفریقا رو پیاده بدوئم....
یه نفس...
خوب دیگه دنبالم نیا..
بذار برم..
برم تا باورت شه من یه افرقایی م...
یه آفریقایی سیاه ...
خوب تو...
تو یه بچه پولدار چشم آبی هستی که خوب بلده چطوری کرمای ابریشم و
از راه به در کنه...
از من میشنوی زیاد تند نرو..
من کی ام..؟
من یه کرم سیاه آفریقایی م...
یا یه فیل...؟
شاید من زرافه باشم..
یا یه کرگدن...
شاید زنبور عسلم ....
من چرا عسل دوست ندارم...
احمق بی شعور تو چرا عسل دوست نداری...؟
ها ها ها ها....
ـــــــــــــــــــــــ
به این می گن یه تمرین بداهه برای رسیدن به یه شخصیت...
یه شخصیت مالیخولیایی ...
یه شخصیت بی درد سر رنگ و رو رفته که فقط بلده شبا تشکش و خیس کنه...
راستش من شبا زیاد آب نمی خورم اما هر شب تو جام ...
بوی تند و وحشتناک ادرار....
پتوی مچاله شده ی پایین پا...
و من که هنوز برای به دنیا اووردن بچه ای که چامسکی نمیخوادش...دارم تقلا میکنم..
اونا من و اووردن دیوونه خونه...
دکترا میگن من حامله نیستم و این فقط یه توهمه...
اما من حاملم...
حتی میدونم که الان اندازه ی یه بادوم کوچولوئه...
بامداد و پامچال هر روز میان به عیادتم و برام سوپ میارن...
من از بچگی سوپ دوست نداشتم...
اما به خاطر بادوم کوچولوم مجبورم...
اینجا تیمارستانی در مرکز شهر...
و من در کنار سایر دیوانگان روزهای نه چندان خوشی را پشت سر می گذاریم..
اینجا شب های نا آرامی دارد...
می ترسم برای بچه ام ضرر داشته باشد...
آدرس بدم میای من و از اینجا بیاری بیرون..؟