همه چیز از ان روزی شروع شد که من دیگر دختر کوچک باکره ی مقدس

شر و شیطان لوس نبودم....

من نبودم...

نیستم....

و نخواهم شد...

دروغگو دشمن خداست...

پس من دشمنم یا دوست...؟

تو کیستی.../

تو ... همانی که ایستاده رو به آسمان....

دستانش را هر بار می گیرد سمت دستان من...

تا من را از لجن سرد و تاریک تنهایی بیرون بکشد...

آخرین تلخ مزه های لجن را فرو می ریزم درون حلقی که دیگر صدایش به زور

به ملکوت می رسد...

بارش باران...

پاکی هوا...

زیبایی تو...

تلخکامی دهان من...

رستن موهای زاید دور سینه...دور بازو...دور ران...

دو جین حلوای مخصوص برای شب هفت...

پرگاری که هنوز دارد دور می زند و کاغذی که جای خالی برای سوزنش ندارد...

سوزن هایی با قطر زیاد...

و سرمی که رگ را تا ته پاره می کند...

خون...

نفتالین..

بتادین..

جراحت...

چرکی شدن تاول ورم کرده ای به نام عقده...

با سربرگ بزرگی به نام عزلت...

خزیدن گوشه ی پاورقی و رفتن به صفحه ی بیست و پنج...

لحظات برای ورق خوردن خاطرات به تندی می گذرند...

از یادم بروی.... رفته ای و دیگر کاری از دست من ...خدا...شیاطین و ارواح بر نمی آید..

دعاها اثر نمی کند...

چون تو از همه مصرتری برای نمانیدن...

رفتیدن...

فنیقه ای محجور مفلوک من...

در کدام متن اساطیری لباس از تن بر کندی و به نظاره نشستی

لیلی را...؟

کم از مجنون نداشتی ...

دار دار و دو دو رو دو ئت را ول کرده ای میان آسمان سیاهی که

تا بیست سال نوری قصد روشن شدن ندارد...

اینجا آسمانش قرار گذاشته سیاه باشد...

برای تو که برهنه ای اتفاق کمی نیست...

شانست زده...

خدا دوستت داشته....

یا هر چیز دیگری....قط به مادرت بگو برایت لباس بدوزد...

بفرستد در این سیاره ی یخی...

اینجا دریا ندارد...

کویر هم ندارد..

گفتم که حالا حالا ها شب است و تو می توانی با خیال راحت

سیاره را با تمام امکاناتش به نام خودت سند بزنی...

رها شوی از سیاره ای که دریا دارد...کویر دارد...آسمان درخشان دارد...

باران دارد...درخت و جنگل دارد...جنگ دارد...کوری دارد..لالی دارد..زخم اثنی عشر دارد..

پیر مرد چروکیده با آب دماغ آویزان دارد...پینه های دست های ترک خورده دارد...

مریضی دارد...فلفل دارد..زهر دارد...آلزایمر حاد دارد...افسردگی مهاد دارد ...پیتزای مخلوط

و همبرگرهایش اما بی نظیر است...

نوشابه های سیاه گاز دار و دوغ های بی گاز دارد..

شکلات های مرغوبی دارد و ارواح پراکنده ای که دل از این دنیا نمی کنند

لامصب ها...

شب ها هوس عدسی می کنند و آش رشته با پیاز داغ فراوان و کشک..

زیر لب چیزی می گویند و فردا دیگ دیگ برایشان نذر می کنند...

پدر بزرگ من عاشق فسنجان بود...

اگر او را در داستان سرایی به خودم از همه شبیه تر بدانم...

من عاشق فسنجان مخطلتم...از آنهایی که هم گوشت قلقلی دارد

هم مرغ...

برگشتن به گذشته...

دید زدن عکس پدر بزرگ با آن سیبیل های هیتلری اش...

سروان...سرکار..سر وخه...ناپلئون گُم شده و دزیره ایستاده زیر باران

دعای باران میخواند..

پشت پنجره ی بخار گرفته ایستاده...

دست هایش را پشتش گره زده...

با فریاد می گوید بخور...

همین پوره ی سیب زمینی و سوپ کلم...

هوا سرد است..

تب استخوان هایم را از تو میسوزاند..

تنها لباس چرک صورتی رنگ...

با یقه ی بدون دگمه..پاره شده..آویزان تا روی سینه...

موهایی چرب بیرون زده از پشت لاله ی گوش...

گل سری که دیروز در دعوای من و دیوانه ی دیگری که فکر می کرد بچه اش

را دزدیده ام شکست..

اطاق انفرادی...

زمین و تخت و ملافه ها طوسی ست...

همه چیز خاکستری ست حتی پالتویی که چامسکی به تن دارد هم خاکستری ست...

همان فیلی دوست داشتنی...

پرده ها دیوار ها هم طوسی ست...

باور کن که من با همان لباس چرک و پاره ی صورتی رنگ...

تنها رنگ توی اطاق هستم...

با بوی نمی که از بیرون می آید..

بارش باران دور از ذهن نیست..

او ایستاده رو به پنجره...

دست به کمر...

و من ناشیانه آب دماغم را با سر آستین ها یم پاک می کنم..

سرمای شدیدی که بعد از فرار نا موفقم ازآ سایشگاه خوردم....

نگاهم نمی کند...

دوست دارم نگاهم کند...

نگاهم کن...

دوست دارم من را ببیند...

در این یک قدمی مانده به ویرانی...

نگاه کن...نگاه کن...

بر می گردد...

نگاهم می کند..

دولا می شود که موهایم را از روی صورتم کنار بزند..

تمام محتویات دهانم را روی صورتش می پاشم...

یک عملیات انتحاری با سوپ کلم و پوره ی سیب زمینی...

صدای فریادهایش در آسایشگاه می پیچد...

من موفق شدم....